مجله روشنفکر

مجله روشنفکر جایی برای ژرف اندیشیدن

برآیش، آمیزش و زایش/ بخش اول، دوم و سوم/ ابراهیم هرندی

ebrahim-harandi

روشنفکر/ رفتارها ‌و کردارهای آمیزشی‌، جایگاه‌ ویژه ‌ای‌ در دانش برآیش شناسی دارد، زیرا که این دانش با چگونگی گذر ژن های گیاهان و جانوران و شیوه همگون سازی سروکار دارد. هر ژن، هر اندازه نیز که کارا باشد، اگر نتواند از راه مکانیزم آمیزش جنسی گذر کند و خود را به نسل آینده بسپارد، هیچ آینده ای نخواهد داشت. از اینرو، همه ژن های جانوران نر و ماده، خواهان گذشتن از این پل و رسیدن به آینده هستند. این چگونگی آمیزش و زایمان را بسیار پیچیده، رازگون و خطرناک کرده است.

رفتارهای و کردارهای آمیزشی، ریشه در ژرفساخت‌ِ ژنتیک گیاهان و جانوران دارند که‌ بخش‌ بزرگی‌ از آن‌ بیرون‌ از گستره‌ آگاهی‌ ماست‌. برای نمونه، تن‌ انسان،‌ ابزارنگهداری‌ و سازگاری‌ و ماندگاری‌ اوست‌؛ دستگاهی‌ شگفت‌ که‌ از پیوند وهمکاری‌ میلیون ها زینده‌ِ ریز در طول‌ هزاران‌ هزار سال‌ گذر از فراز و فرودهای‌ زیستی‌ شکل‌ گرفته‌ است‌ تا زنجیره ‌ای‌ از ژن های‌ انسان‌ ساز را از رود زمان‌ گذر دهد و به‌ آینده‌ بسپارد. نخستین‌ هدف‌ِ این‌ دستگاه،‌ فراهم‌ آوردن ‌اسباب‌ سازگاری‌ انسان‌ در راستای‌ ماندگاری‌ بیشتر نسل‌ ِ او در جهان‌ است‌. از اینرو، رفتارهای‌ جنسی‌ که‌ شکل‌ دهنده‌ ی شیوه‌ گذر ژن ها از نسلی‌ به‌ نسل‌ دیگراست‌، نقش‌ بسیار اساسی‌ می ‌یابد.

تن‌ انسان‌ با آغاز دوران‌ بلوغ‌ با نخستین‌ بحران‌ِ بزرگِ‌ هستیِ خود‌ روبرو می‌ شود. بلوغ‌، هنگامه ‌ای‌ هیجان‌ آور و آتشین‌ است‌ که‌ کوران‌ آن‌، تن‌ و جان ‌ِانسان‌ را به‌ یکباره‌ با شگفت ترین‌ تجربه ‌های‌ هستی‌ آشنا می ‌کند. در چنین‌ دورانی،‌ شیوه‌ِ خیز و ریز هورمون های‌ بدن‌ دگرگون‌ می شود و دگرگونی های ‌ناگهانی‌ تن‌، نوجوانان‌ را با هراسی‌ گران‌ و گیج‌ کننده‌ روبرو می‌ سازد. از آن ‌پس‌ زندگی‌ رنگ‌ دیگری‌ بخود می‌ گیرد و کشش ها و کوشش های‌ همگون‌ سازی، ‌ذهن‌ انسان‌ را از آرمان ها و رویاهایی‌ که‌ زمینه‌ ساز ذهنیت‌ِ رفتارها و کردارهای‌ جنسی‌ در راستای‌ همگون‌ سازی ‌ست‌، پُر می ‌کند. این‌ کشش ها وکوشش ها، بنیادهای‌ هورمونی‌ دارند و‌ به‌ فرمان‌ طبیعت‌ کارا می‌ شوند و نیاز به آمیزش‌ را چون‌ نیاز به‌ خور و خواب‌ در انسان‌ پدید می آورند. از آن‌ پس‌ انسان ‌تا هنگام‌ یائسگی،‌ هماره‌ آمادگی‌ فیزیولوژیک‌ برای‌ درگیری‌ جنسی‌ دارد.

بلوغ‌، آغازِ دوره‌ همگون‌ سازی ست‌. دوره‌ ای‌ که‌ انسان‌ را چون‌ جانوران ‌دیگر به‌ آوردگاه‌ِ نبرد بی‌ امان‌ِ زیندگان‌ برای‌ سازگاری‌ در راستای‌ ماندگاری ‌می‌ کشاند. با آغاز این‌ دوره‌، اندیشه‌ ی کشش ها و کوشش های‌ آمیزشی‌، بیشترینه ‌انرژی‌ ذهنی‌ انسان‌ را درگیرِ خود می کنند و آسمان‌ِ جان‌ انسان‌ را پرگیرِ خود می ‌سازند. هنگامه‌ ی شورِ جوانی‌، با آغازِ دوره‌ میانسالی‌ فرو می ‌کاهد، اما کشش‌ انسان‌ بسوی‌ رفتارها و کردارهای‌ جنسی‌ تا زمان‌ یائسگی‌ و پس‌ از آن‌ برجا می ‌ماند.

بسیاری‌ از جانوران‌ تنها در هنگام‌ بارایی‌، آمادگی‌ گرفت‌ و دادِ جنسی ‌دارند و در زمان های‌ دیگر هیچگونه‌ رفتار و کردار آمیزشی‌ از خود نشان ‌نمی ‌دهند، اما انسان‌ از آغاز بلوغ‌ تا دوران‌ یائسگی،‌ هماره‌ توانایی‌ چنین‌ کاری ‌را دارد و هرگاه‌ که‌ دست‌ دهد، می‌ تواند بدان‌ بپردازد. این‌ چگونگی‌، ذهنیت ‌ویژه‌ ای‌ را سبب‌ شده‌ است‌ که‌ بخشی‌ از آن‌ همواره‌ ناخودآگاه‌ در کارِ هنگام ‌شناسی‌ِ کنش های‌ آمیزشی ‌ست‌. رفتارها و کردارهای‌ جنسی‌ِ بسیاری‌ ازجانوران،‌ با حسابگری‌ همراه‌ است‌ زیرا که‌ ستیز و پرخاش‌ِ ناشی‌ از رقابت‌ درآمیزش‌ در میان‌ جانوران‌ می ‌تواند بسیار خطرناک‌ باشد. اگر آمیزش‌ تنها راه ‌ِپخش‌ ژن‌ برای‌ جانوری‌ باشد، هر جانور ماده‌ در پی‌ دریافت‌ ژن های ‌سازگارترین‌ و توانمندترین‌ نرینه‌ است‌. از سوی‌ دیگر نیز، هر نرینه‌ در پی ‌ِیافتن‌ مادینه ‌ای‌ برای‌ سپارش‌ تخمه‌ خویش‌ است‌. در میان‌ جانورانی که زندگی گروهی دارند‌، مانندِ پستاندارانی‌ چون‌ گرگان‌ و شیران‌ و میمون ها، زورمندترین‌ جانورهمه ‌مادینگان‌ را از آن‌ خود می ‌داند و در پی‌ بارورکردن‌ آن ها بر می ‌آید. نرینگان ‌دیگر نیز که‌ در پی‌ِ ناخرسندی‌ از این‌ چگونگی‌ گوشمالی‌ می‌ شوند، ناگزیر ازپذیرش‌ِ آن اند، اما هر گاه‌ دست‌ دهد، هر یک‌ از آن ها نهانی‌ با مادینه ‌ای‌ رام‌ درمی ‌آمیزد. البته‌ این‌ کار می‌ تواند به‌ بهای‌ جان‌ آن‌ جانور تمام‌ شود. چنین‌ است‌ که‌ آمیزش‌، هماره‌ برای‌ همه‌ جانوران‌ کاری دشوار است‌.

در بیشتر گروه‌ ها‌ و جوامع‌ انسانی‌، رفتارها و کردارهای‌ جنسی‌ از دیرباز با آئین‌ و اخلاق‌ همپیوند بوده‌ است‌ تا آمیزش‌ در راستای‌ ارزش های‌ اجتماعی، ‌پیرو شیوه ‌ای‌ روشمند و پیش‌ بینی‌ پذیر باشد. هدف‌ از این‌ کار، مهارِ کردن‌ نیروی‌ جنسی‌ انسان‌ و اهلی‌ کردن‌ هیولای‌ وحشی‌ و نارام‌ و آئین‌ ستیزِ درون ‌اوست‌ که‌ دامنه ‌ای‌ بس‌ گسترده‌ در ژرفساخت‌ ژنتیک وی‌ دارد. از سوی‌ دیگر، طبیعت‌ِ سرکش‌ و گستاخ‌ِ انسان،‌ او را باشنده ‌ای‌ خودکامه‌ و کامجو می ‌خواهد تا در زمان‌ باروری‌ جنسی‌ِ خود، ژن های‌ خویش‌ را هر چه‌ بیشتر و بهتر و پُرشتابتر در جهان ‌بپراکند. طبیعت‌ِ خودکامه‌ ی هر ژن‌ چنان‌ است‌ که‌ دارنده‌ خود را تمام خواه‌ می‌ خواهد. بهشت‌ برآیشی‌ هر زینده‌ آنجاست‌ که‌ خود یک‌ تنه‌ بتواند همه ‌هماوردان‌ِ زیستبومی‌ خود را از میدان‌ طبیعت‌ بدر کند. برای‌ نمونه‌: رازیانه ‌می ‌تواند در زمانی‌ نزدیک‌ به‌ ۱۱ سال‌، همه‌ روی‌ زمین‌ را بپوشاند و اگر گیاه ‌دیگری‌ بر روی‌ زمین‌ نمی بود و آب‌ و هوا و دیگر سازه‌ های‌ زیستبومی‌ در همه ‌جای‌ جهان‌ با طبیعت‌ِ رازیانه‌ سازگار می ‌بود، این‌ گیاهک‌ به‌ هیچ ‌ گیاه ‌ تازه‌ای ‌فرصت‌ رویش‌ نمی‌ داد.

طبیعت‌، انسان‌ را زینده ‌ای‌ زاینده‌ و ژن‌ پرور می ‌خواهد و گرایش‌ به ‌آمیزش‌ جنسی‌ را برای‌ پراکندن‌ِ ژن ها و سپارش‌ِ هر چه‌ بیشتر و بهترِ آن ها به ‌آیندگان‌ در او برآورده‌ است‌. از این‌ چشم‌ انداز، اساسی ‌ترین‌ نقش‌ انسان‌ در دوران‌ باروری‌، یعنی‌ از هنگام‌ بلوغ‌ تا زمان‌ِ یائسگی‌، خوردن‌ و خوابیدن‌ و زاد و رود کردن‌ است‌. اما جامعه،‌ کُنش های‌ آمیزشی‌ انسان‌ را قانونمند می‌ خواهد وخودکامگی‌ و فردمداری‌ را برنمی ‌تابد و رفتارها و کردارهای‌ فردی‌ و اجتماعی‌ را پیرو منش ها و روش های‌ فرهنگی‌ خود می‌ کند. ستیزِ میان‌ طبیعت‌ و فرهنگ‌ در این‌ راستا سبب‌ می ‌شود که‌ کُنش های‌ آمیزشی‌ِ انسان‌ از پیچیدگی ها و نازک رفتاری های‌ ویژه ‌ای‌ برخوردار گردد.

روانشناسی‌ِ برآیشی‌ِ رفتارها و کردارهای‌ آمیزشی‌ انسان،‌ یکی‌ ازشگفت‌ ترین‌ حوزه ‌های‌ برآیش‌ شناسی‌ ست‌ که‌ ژرفای‌ بی‌ پایان‌ نمای‌ آن‌ می ‌تواند پژوهنده‌ ی این‌ گستره‌ را هماره‌ افسونبند بدارد. در این‌ روانشناسی، ‌برآیندهای‌ رفتاری‌ و کرداری‌ ِ جنسی‌ به‌ دو دسته‌ بخش بندی‌ می ‌شود. نخست ‌کنش ها و واکنش های‌ ژنتیک‌ انسان‌ که‌ در همگان‌ یکسان‌ است‌ و سپس‌ آن‌ دسته ‌از رفتارها و کردارهایی‌ که‌ انگ‌ و رنگ‌ فرهنگی‌ دارد و در هر سرزمین‌ شکل ‌و شیوه‌ ویژه‌ ای‌ به‌ خود می‌ گیرد. دسته‌ نخست‌ این‌ رفتارها و کردارها را “زمینه‌ ای”، و گروه‌ دیگر را “زمانه ‌ای”، می‌ توان‌ خواند . مراد ازکردارهای‌”زمینه‌ ای‌” در اینجا آن‌ دسته‌ از رفتارها و کردارهایی‌ ست‌ که ‌زمینه ‌های‌ ژنتیک‌ و بنیادین‌ رفتارهای‌ جنسی‌ را می ‌سازند و شالوده‌ ای‌ ژنتیک ‌دارند و هر گز با گذر زمان‌ کهنه‌ و دگرگون‌ نمی ‌شوند. رفتارها و کردارهای‌”زمانه ‌ای‌” آنهایی ‌ست‌ که‌ در هر زمان‌ با توجه‌ به‌ نیازهای‌ فرهنگی- اجتماعی‌ هر سرزمین‌ شکل‌ می ‌گیرد.

کردارهای‌ جنسی‌ِ زمینه‌ ای‌ این‌ کردارها دو ویژگی‌ اساسی‌ دارند؛ نخست‌ این‌ که‌ با گذر زمان‌ کهنه‌ و دگرگون‌ نمی شوند و دیگر آن‌ که‌ گستره‌ کارکرد آن ها بیرون‌ از گستره‌ آگاهی‌ انسان‌ است‌. بنا براین‌، این‌ کردارها را نیازی‌ به‌ حسابگری‌ِ آگاهانه‌ نیست‌. نمونه‌ این‌ چگونگی‌، خیزوریزِ خون‌ در رگ های‌ انسان‌ و فراز و فرودهای ‌هورمونی‌ و تنفسی‌ و نیز کما بیشی‌ِ فشار خون‌ و دمای‌ بدن‌ در هنگام‌ دلبری‌ و دلربایی‌ و آمیزش‌ جنسی‌ ست‌.

هنگامی‌ که‌ دو نفر همدیگر را گیرا و زیبا می ‌یابند، فشار خون‌ِ هردو تن اندکی‌ بالا می‌ رود و بیداری‌ و هشیاری هر آن دو، در پیوند با یکدیگر افزایش‌ می‌ یابد و تن‌ هر دو اندکی‌ عرقناک‌ می شود. اگر در هنگامی ‌که‌ مدار ذهنی‌ این‌ دو درگیرِ یکدیگر است‌، نفر سومی‌ در دیدرس‌ آنان‌ قرارگیرد، واکنشهای‌ فیزیولوژیک‌ِ هر دو با توجه‌ به‌ جنسیت‌ هر یک‌ دگرگون‌ می‌ شود. اگر بپنداریم‌ که‌ این‌ زن‌ و مرد در اتاقی‌ تنها باشند و نفرِ سومی‌ که‌ وارد می‌ شود، مرد باشد، فشار خون‌ هر دو مرد اندکی‌ بالا می ‌رود، اما اثر این‌ چگونگی‌ برروی‌ مردی‌ که‌ در اتاق‌ نشسته‌ است،‌ بیشتر است‌. اگر تازه‌ وارد زن‌ باشد، فشار خون‌ ِ زنی‌ که‌ در اتاق‌ است‌ بالا می ‌رود. البته‌ میزان‌ تاثیر گذاری‌ِ این‌ چگونگی‌ پیوندی‌ نزدیک‌ با سن و انگاره ‌های‌ آنان‌ دارد. اگر مردی‌ که‌ در اتاق‌ نشسته‌ است‌، همسال‌ مردِ تازه‌ وارد باشد و او را هماورد و رقیب‌ِ خود در آن‌ میدان ‌بداند، میزان‌ افزایش‌ِ فشار هر دو زیاد می‌ شود. این‌ چگونگی‌ ورای‌ گوش‌ِ هوش‌ِ آنانی‌ که‌ در چنین‌ رویدادی‌ درگیرند، روی‌ می ‌دهد و آنان‌ را از آن‌ آگاهی ‌نمی‌ تواند باشد. رفتارشناسان‌ در آزمایش های‌ آکادمیک،‌ با دستگاه های ‌درون‌ سنج‌ به‌ این‌ جستاوردها رسیده ‌اند.

برآیندهای‌ عاطفی‌ نیروی‌ جنسی‌ انسان‌، از راه‌ حسهای‌ پنجگانه‌ بروزمی ‌کند. بینایی‌ هر فرد، وی‌ را در برانداز کردن‌ اندام های‌ همامیزِ جنسی اش‌ توانمند می کند. این‌ براندازی‌، سنجش‌ِ سازگاری‌ برآیشی‌ِ فردِ همامیز است‌. انسان‌ سازه‌ های‌ سازگاری‌ را در جنس‌ِ مخالف‌ زیبا و دلفریب‌ می ‌یابد. آنسان ‌که‌ پیشتر گفته‌ شد، پوست‌ شفاف‌ و بی‌ آلایه‌، اندام های درهم‌ فشرده‌ و ورزیده‌ و بالا و برِ بلند و کشیده‌ و استوار، همه‌ نشانه ‌های‌ سلامت‌ و خویشخوشداری‌ و دسترسی‌ به‌ فرآورده ‌های‌ مناسب‌ ِ زیستبومی ‌ست‌. هم‌ از اینرو، انسان‌ِ سالم، اینهمه ‌را در سراسر تاریخ‌ ِ خود در همه‌ جا و در هر زمان‌ خوش‌ می‌ داشته‌ و زیبا می ‌پنداشته‌ است‌.

اگر چه‌ نقش‌ شنوایی‌ کمتر از بینایی‌ در روابط‌ آمیزشی ‌ست‌، اما انسان‌ با شنیدن‌ صدای‌ دیگران‌ نه‌ تنها با شیوه‌ سخنگویی‌ آنان‌ آشنا می شود بلکه‌ به ‌سنجش‌ زیرکی‌ و دانایی‌ آنان‌ نیز می‌ پردازد. هر چند این‌ دو نکته‌ در نخستین‌ برخورد، نمای‌ چندانی‌ ندارد، اما با اندک‌ اندیشیدن‌ بدان‌ می‌ توان‌ به‌ ژرفای‌ آن‌ پی‌ برد. زبان‌ هر کس‌، نماد شیوه ی‌ اندیشیدن‌ اوست‌. سبک‌ واژه‌ گزینی‌ هرگوینده‌ و یا نویسنده‌، نه‌ تنها سنجه‌ ژرفای‌ هوش‌ و دانش‌ فرهنگی‌ اوست‌ بلکه ‌با اندک‌ تیزبینی‌ و درنگ‌ می ‌تواند ما را از پیش‌ پندارهای‌ وی‌ نیز آگاه‌ کند و بسوی‌ جهان‌ بینی‌ او رهنمون‌ سازد. نکته‌ دیگری‌ که‌ در این‌ باره‌ ناگفته ‌نمی ‌توان‌ گذاشت‌ این‌ است‌ که‌ صدای‌ مردان‌ و زنانی‌ که‌ با همدیگر همایندی‌ ژنتیک‌ دارند، برای‌ یکدیگر دلنشین‌، نکهت‌ آور، فرهمند، مجاب‌ کننده‌ و رهنمود بخش‌ است‌. بسیاری‌ از پرندگان‌ با آوازِ خوش‌ جنس‌ مخالف‌ رابسوی‌ خود می‌ کشند و دل‌ از آنان‌ می‌ برند.

حس‌ بویایی‌ از دیرباز نقش‌ بسیار بزرگی‌ در کردارهای‌ آمیزشی‌ جانوران‌ داشته‌ است‌. اکنون‌ نیز بسیاری‌ از جانوران‌ با پراکندن‌ بوهای‌ خوش‌، یا جنس‌ مخالف‌ را از وجود خود در آن زیستگاه‌ آگاه‌ می کنند و یا آمادگی‌ جنسی‌ خود را برای‌ آمیزش‌ ابراز می ‌کنند. برای‌ برخی‌ نیز بوییدن‌ِ تن‌ِ جنس‌ مخالف،‌ بخشی ‌از پیش‌ آیندِ آمیزشی‌ آنان‌ است‌. بسیاری‌ از جانوران‌ بوی‌ تن‌ِ جنس‌ مخالف ‌خود را خوش‌ می‌ دارند و گاه ‌ نیز از بوی‌ عرق‌ و یا ادرار و یا زائده‌ دیگرِجانوران‌ دیگر برانگیخته‌ می‌ شوند. نمونه‌ انسانی‌ این‌ چگونگی‌، خوشداشت‌ انسان‌ از مُشک‌ خُتن‌ است‌ که‌ زائده‌ هورمونی‌ آهوی‌ ختاست‌.

انسان‌ نیز از روزگاران‌ باستان‌ به‌ اهمیت‌ بو در گرفت‌ و دادهای‌ جنسی‌ پی ‌برده‌ بوده است‌ و عبیرآمیزی‌ جامه‌ و تن‌ِ و زیستگاه‌ِ خود را به‌ فهرست‌ آرایش های‌ خود افزوده‌ است‌. بسیاری‌ از عطرهای‌ کنونی‌ با گرته‌ برداری‌ از شیمایه ‌اسانس های‌ هورمونی‌ ساخته‌ می ‌شود.

آزمایش های‌ چندی‌ در پیوند با بوی‌ تن‌ در کشش های‌ جنسی‌ نشان ‌داده ‌است‌ که‌ زنان‌ و مردانی‌ که‌ همایندی‌ ژنتیک‌ دارند، نه‌ تنها بوی‌ عرق‌ تن‌ یکدیگر را آزار دهنده‌ نمی‌ یابند، که‌ آن‌ را از دور دوست‌ نیز می‌ دارند. دریکی‌ از این‌ آزمایش ها، وجودِ اسانس‌ِ عرق‌ تن‌ مرد بر روی‌ صندلی های‌ دست ‌راست‌ِ اتاق‌ انتظاری‌ که‌ زنان‌ِ آزمایش‌ شونده‌ بدان‌ هدایت‌ می‌ شدند، نشان‌ داد که‌ بیشترِ زنانی‌ که‌ به‌ آن‌ اتاق‌ وارد می شدند، ناخودآگاه‌ بسوی‌ سمت‌ راست‌ اتاق‌ می ‌رفتند و می نشستند. شمارِ این‌ زنان‌ بیش‌ از گروه‌ کنترل‌ بود که‌ بصورت‌ اتفاقی‌ به‌ آن‌ سمت‌ کشیده‌ می ‌شدند.

خوشداشت‌ ِ بوی‌ تن‌ کسانی‌ که‌ همگونی‌ ژنتیک‌ با انسان‌ دارند، پیوندی ‌نزدیک‌ با نخستین‌ دوران‌ کودکی‌ دارد. بوی‌ مادر که‌ نزدیکترین‌ خویشاوند ژنتیک‌ ِ انسان‌ است‌، نخستین‌ تجربه‌ بویایی‌ انسان‌ در جهان‌ است‌. شاید همانندی‌ِ برآیندها و بازتاب های‌ شیمیایی‌ ژن های‌ همگون‌ سبب‌ می شود که ‌انسان‌ تا پایان‌ زندگی‌ خود این‌ بو را در دیگرانی‌ نیز که‌ همانندی‌ و همایندی ‌ژنتیک‌ با وی‌ دارند، خوش‌ بدارد.

حس‌ِ بساوایی‌ کهن‌ ترین‌ و بارزترین‌ حس‌ در زیندگان‌ است‌. این‌ حس، ‌مرز ِ میان‌ جانوران‌ و جهان‌ است‌ زیرا آنان‌ را از برخوردِ پوستشان‌ با دیگرپدیدارهای‌ جهان‌ آگاه‌ می کند و محدوده ‌ تن‌ را آشکار می ‌دارد. نقش‌ این‌ حس‌ در آمیزش‌ جنسی،‌ نقشی‌ اساسی ‌ست‌ زیرا که‌ تجربه‌ جنسی‌ از راه‌ برخوردِ پوست‌ با پوست‌ و مالش‌ آن ها بر یکدیگر پدید می ‌آید. از اینرو پوست‌ تن‌، در جانوران‌ ِ برهنه‌ای مانند انسان‌، اهمیت‌ بسیاری‌ در کشش ها وکنش و کوشش های‌ جنسی‌ دارد. پوست‌ِ روشن‌ و تابناک‌ و شاداب‌ و بی‌ آلایه‌، نشانه‌ جوانی‌ تن‌ و سلامتی‌ خون‌ و کلیه‌ ها و کبد است‌. چنین‌ پوستی‌ را انسان‌ زیبا می‌ یابد و آن‌ را ارج‌ می نهد.

تماس‌ پوستی‌ در خانواده‌ میمون ها، نشانه‌ آشتی‌، نزدیکی‌ و یگانگی ‌ست‌.این‌ رفتار را در میان‌ همه‌ گروه ‌ها، قبیله ‌ها و جوامع‌ انسانی‌ نیز می ‌توان‌ دید. درآغوش‌ کشیدن‌، بوسیدن‌، مچ‌ انداختن‌، بینی‌ بر بینی‌ ساییدن‌، دست‌ دادن‌، دست‌ بر گردن‌ انداختن‌، دست بر شانه کسی زدن، همه نمونه‌ هایی‌ از این‌ سّنت‌ ِ میمون ‌ِ میمونی ‌ست‌ که‌ درانسان‌ به‌ یادگار مانده‌ است‌. برخی‌، تماس‌ پوستی‌ را شیوه‌ درمان‌ بسیاری‌ ازناخوشی های‌ تن‌ و روان‌ نیز می ‌دانند: مشت‌ و مال‌ دادن‌ و دست‌ شفا بر سر وروی‌ کسی‌ کشیدن‌ و مالش‌ درمانی‌، برپایه‌ این‌ پنداره‌ شکل‌ گرفته‌ است‌.

حس‌ چشایی‌، پس‌ از بساوایی‌ کهن ‌ترین‌ حس‌ زیندگان‌ است‌. چشایی‌ نقش‌ِ بزرگی‌ در ماندگاری انسان‌ دارد، زیرا که‌ این‌ حس‌، پیش‌ از خوردن‌ و یا نوشیدن‌ِ چیزی‌، ما را از چگونگی‌ سالم‌ بودن‌ِ آن‌ با خبر می ‌کند. چنان که‌ پیشتر گفته‌ شد، مزه‌ هر خوردنی‌، نمادی‌ از ارزش‌ِ غذایی‌ آن‌ است‌. افزون‌ بر این‌، انسان‌ با مزیدن‌ِ هر خوردنی‌ به‌ سالم‌ و یا خراب‌ بودن‌ آن‌ پی‌ می ‌برد. حس‌ چشایی‌ تنها با زبان‌ کار نمی ‌کند. انسان‌ گرمای‌ خورشید و خنکای‌ نسیم‌ و نازکای‌ آب‌ را با پوست‌ِ تن‌ خود می چشد.

چون‌ چشیدن‌ با ماندگاری‌ سر و کار دارد، این‌ حس،‌ بارِ عاطفی‌ گرانی‌ را با خود می‌ برد. کشش‌ِ زندگی‌ و گرایش‌ انسان‌ بسوی‌ ماندگاری‌ سبب‌ شده‌ است‌ که‌ طبیعت،‌ چشیدن‌ و خوردن‌ِ هر آنچه‌ که‌ برای‌ زنده‌ ماندن‌ سودمند است‌، پاداش‌ دهد. این‌ کار را حس‌ چشایی‌ با گزافه‌ کاری‌ انجام‌ می‌ دهد، یعنی‌ مزه‌ها را وا می‌ گسترد و چندی‌ در دهان‌ نگه‌ می‌ دارد. نیز هنگامی‌ که‌ چیزی‌ را در دهان‌ می‌ گذاریم‌، حجم‌ آن‌ بسی‌ بیشتر از آنچه‌ هست‌، می‌ نماید. چنین‌ است‌ که‌ مزیدن‌، گزیدن‌، مکیدن‌، بوسیدن‌ و لیسیدن‌، در میان‌ همه‌ جانوران‌ به ‌شیوه ‌های‌ گوناگون‌، بخشی‌ از پیش‌ آیندهای‌ آمیزش‌ِ جنسی‌ ست‌.

در دوران‌ بارایی‌ و باروری‌ که‌ انسان‌ توانایی‌ آمیزش‌ جنسی‌ دارد، با اندیشیدن‌ به‌ چنین‌ کاری‌ و یا یافتن‌ فرصتی‌ مناسب‌ برای‌ آن‌، یکباره‌ همه ‌نیروهای‌ ذهنی‌ او برای‌ آماده‌ نمودن‌ تن‌ و جانش‌ در راستای‌ درگیری‌ و آمیزش‌ به‌ کار می‌ افتد. برآیندهای‌ این‌ آمادگی؛ افزایش‌ِ تپش‌ قلب و فشارِ خون ‌و نیز بیداری‌ و سرخوشی ‌ست‌. این‌ افزایش‌ با کاهش‌ِ اندوه‌، خمودگی‌، بدبینی ‌و گرسنگی‌ همراه‌ است‌. در حقیقت‌ در چنان‌ حالتی‌ بدن‌ همه‌ کارهای‌ خود را فرو می ‌گذارد و راه‌ را برای‌ آمیزش‌ آماده‌ می ‌کند. این‌ چگونگی‌ از آنروست‌ که ‌همگون‌ سازی‌ و سپردن‌ ژن ها به‌ آیندگان‌، بزرگترین‌ و اساسی‌ ترین‌ کارِ برآیشی‌ هر زینده‌ است‌ و طبیعت‌ِ هیچ‌ گیاه‌ و جانوری‌ در زمان‌ کارایی‌ جنسی ‌چیزی‌ را برتر از این‌ کار نمی‌ داند. نیز اگر که‌ امکان‌ آمیزش‌ برای‌ کسی‌ فراهم‌ نباشد، طبیعت‌ ناگزیر است‌ که‌ برای‌ کارا نگهداشتن‌ مکانیزم‌ آن‌ از رویا بهره‌ گیرد و آن‌ را در هنگام‌ خواب‌ به‌ کار اندازد. رویای‌ آمیزش‌ِ جنسی‌ درخواب‌، برای‌ آزمایش‌ مکانیزم‌ فیزیولوژی‌ این‌ کار نیز هست‌ و نیز خیال آمیزش در را در ذهن زنده نگه می دارد.

توان ‌ِنیروی‌ جنسی‌ انسان‌ در بکار گیری‌ِ تن‌ و جان‌ِ وی‌ چنان‌ است‌ که ‌هرگاه‌ که‌ فرصت‌ فراهم‌ باشد همه‌ نیروی‌ ذهنی‌ فرد در راستای‌ توجیه‌ کردن ‌درستی‌ ِ چنین‌ کاری‌ بکار می ‌افتد و ذهن‌ِ انسان‌ با از کار انداختنِ توان ‌اندیشیدن‌ِ، او را به‌ سوی‌ آمیزش‌ می‌ رواند. این‌ چگونگی‌ِ برآیشی‌ سده‌ هاست‌ که‌ گفت‌ و نوشت های‌ فراوانی‌ را درباره‌ ستیزِ عقل‌ و دل‌ سبب‌ شده‌ است‌ و ادبیات‌ ِ فلسفی‌ بزرگی‌ را ببار آورده‌ که‌ زمینه‌ ساز ِ دیدگاه هایی‌ چند در زمینه ‌های‌ فلسفه‌، انسان شناسی‌، اخلاق‌، ادبیات‌ و روانشناسی‌ شده‌ است‌.

پیش‌ پندار اساسی‌ِ این‌ نگرش ها این‌ است‌ که‌ طبیعت‌ِ سرکش‌ و نارام‌ انسان ‌نمی ‌تواند با نیازهای‌ اجتماعی‌ که‌ انسان‌ را پیش‌ بینی‌ پذیر و آرام‌ و رام‌ و سربراه‌ می‌ خواهد، سازگار باشد. از اینرو، جامعه‌ با جامه‌ فرهنگ‌ و منطق‌ و اخلاق‌ و نیز قانون‌، بایدها و نبایدهای‌ خود را بدو می ‌پذیراند و جان‌ پَر بازِ و پرواز خواه‌ او را در چنبر تکلیف‌ و وظیفه‌ تَنگبند می کند. با اینهمه‌، خوی‌ گریزجوی‌ انسان‌، گرایشی‌ هماره‌ بسوی‌ پی‌ گیری‌ خواسته ‌های‌ طبیعی‌ خویش ‌دارد. از این‌ دیدگاه‌، انسان‌ در اوان‌ کودکی‌ به‌ دو راهه ‌ای‌ می‌ رسد که‌ یکی‌ راه ‌آئین‌ و آداب‌ِ اجتماعی‌ ست‌ که‌ جامعه‌ در پیش‌ پای‌ او گشوده‌ است‌ و دیگری‌ راه‌ کامجویی‌ فردی‌ و پیروی‌ از خواست های‌ خویش‌‌. از این‌ دیدگاه‌، سرکوب‌ِ آرمان های‌ جنسی‌ سبب‌ بروز آن ها به‌ شیوه ‌های‌ دیگر می ‌شود.

فروید، بنیانگذار ِروانکاوی‌ برآن‌ بود که‌ فرهنگ‌ با مهار کردنِ چشمه‌ جوشان‌ شهوت‌، آرمان های‌ شهوی‌ انسان‌ را به‌ نهانگاه‌ ناخودآگاه‌ می ‌رواند، اما چون‌ این‌ نیروی‌ انفجاری‌ هماره‌ در پی‌ِ رهیابی‌ به‌ آرزوهای‌ کامجویانه ی فرداست‌، هر گز آرام‌ نمی شود و برای‌ گذر ازهفت‌ خوان‌ِ آئین‌ و اخلاق‌ و آداب‌ِ اجتماعی‌، به‌ شیوه‌های‌ دیگری‌ از چنبرِ ناخودآگاه‌ می ‌گریزد. از چشم انداز روانکاوی فرویدی، سرکوب‌ِ آرزوهای‌ انسان‌ و راندن‌ آن ها به‌ گستره‌ ناخودآگاه‌، ناخوشایندی های ‌بیمارگونه ‌ای‌ را سبب‌ میشود که‌ بیماری های‌ روانی‌ دسته ‌ای‌ از آن هاست. از گونه‌ های‌ دیگری‌ از این‌ بیمارگونگی‌، بیماری‌ آفرینندگی‌ ومنزّه‌ گرایی ‌ست‌. بنابر این‌، هنر از این‌ چشم‌ انداز ریشه‌ در آرمان های‌ سرخورده‌ و سرکوفته‌ِ انسان‌ دارد. چون‌ این‌ آرمان ها هرگز نمی ‌تواند در شکل‌ برهنه‌ خود نمایان‌ شود، هنرمندان آن ها را در جامه‌ شعر، موسیقی‌، نقاشی‌، داستان‌، نمایش‌، شهرسازی‌ و دیگر هنرها آشکار می‌ کنند. این‌ دیدگاه‌ ریشه‌ آفرییندگی های‌ هنری‌ را آرمان های‌ کامجویی‌ می‌ داند و شهوت‌ را شالوده‌ آن ها می داند.

یادداشت ها:

۱. Master, W.H. etal; (1966) Human Sexual Response. Little Brown: Boston, USA

۲. Fennel (Foeniculum vulgare). رازیانه، گیاهی از خانواده ی بزرگ و کهنِ کرفس است. این خانواده بیش از ۳۰۰۰ گونه گیاهی دارد که همگی خوشبو، خوشرنگ و دارای سودهای درمانی و دارویی هستند. کرفس یکی از کهن ترین خانواده های بزرگ سبزی های خوردنی ست که ملیون ها سال، دامنه دشت های ترسال را در کرانه های مدیترانه و دیگر سرزمین های خوش آب و هوا در گستره چشم نواز و خوشبوی و دلُربای خود داشته است. بادا که هزاران سال دیگر نیز، رویدشت های گرم و نرمخاکِ جهان، میدان رویش این خاندان باشد.

۳. Dawkins, R. (1989) The Selfish Gene, Oxford University Press: UK

4. William, G.C. (1975) Sex and Evolution. Princeton University Press

5. Freud, S. (1930) Civilization and its Discontents. Pelican Freud Library. 12.UK

بخش دوم

رفتارها و کردارهای زمانه ‌ای، درهر زمان‌ و هر سرزمین‌ شکل‌ِ ویژه ‌ای‌ بخود می‌ گیرند. نمونه‌ این‌ چگونگی، پنداره‌ همگانی‌ِ حجم‌ِ تن‌ در سرزمین های‌ گوناگون ‌است‌. در برخی‌ از فرهنگ ها، فربهی‌ زیباست‌ و در برخی‌ لاغری‌. گاه‌ در تاریخ‌ سرزمینی‌، زمانی‌ لاغری‌ با زیبایی‌ همنشین‌ می ‌شود و در دوره‌ ای‌ دیگرچاقی‌. اصطلاحِ “چاق سلامتی” در زبان فارسی، نشان می دهد که در گذشته نه چندان دور، چاقی، نشانه سلامتی بوده است. البته‌ این‌ چگونگی‌ پیدایشی‌ دمدمی‌ و بیهوده‌ ندارد و پیرو منطق ‌ِویژه‌ خویش‌ است‌. در دوره ‌ها و یا سرزمین هایی‌ که‌ مواد غذایی‌ اندک‌ و دشواریاب‌ است‌، چاقی‌ نمادِ زیبایی‌ می ‌شود، زیرا فردِ فربه‌، با نمایش‌ حجم‌ تن ‌خود نکته ‌ای‌ بسیار اساسی‌ را با نهادِ ناخودآگاه‌ دیگران‌ در میان‌ می ‌گذارد و آن ‌نکته‌ این‌ است‌ که‌ در چنین‌ زمان‌ و یا زمینی‌ که‌ بسیاری‌ از مردم‌ از بی‌ خوراکی‌ می‌ میرند، من‌ آنسان‌ زیرک‌ و سازگار با زیستبوم‌ خویش هستم که‌ بسی‌ بیش‌ از آنچه ‌برای‌ ماندگاری‌ مورد نیاز است‌ در خود و با خود دارم. پس‌ آی‌ آدم ها، اگر کسی ‌از شما در پی‌ِ یافتن‌ بهترین‌ همسر برای‌ همگون‌ سازی‌ و سپردن‌ ژن های‌ خود به‌ آینده‌ است‌، بسوی‌ من‌ بیاید و پیشنهادِ آمیزش‌ دهید تا اگر من‌ شما را بپسندم‌، پیشنهادتان‌ را پذیرا شوم‌. چنین‌ است‌ که‌ در چنان‌ زمانی‌، فربهی‌ نمادِ سازگاری‌ و ماندگاری‌ِ بیشتر می ‌شود و با زیبایی‌ پیوند می‌ خورد. در حقیقت ‌بسیاری‌ از جانوران‌ِ مادینه،‌ بویژه‌ در رده پستانداران‌، سلامت‌ و سازگاری‌ ِ ژنتیک‌ خود را با نمایش‌ ذخیره‌ چربی‌ خود به‌ نرینگان‌ می‌ نمایانند. پستان و دنبه، دو نمونه از این نمادهای سلامت اند. این‌ کار برای‌ آن ‌است‌ که‌ چربی‌ در طبیعت‌ ماده‌ ای‌ بسیار گرانبها و کمیاب‌ است‌ و در هیچ‌ جنگلی‌ جانورِ فربه‌ وجود ندارد. در میان‌ میمون ها، مانند بسیاری‌ از پستاندارانِ‌ دیگر، ارگان های‌ آمیزشی‌ مانند پستان ها و بَر، تودهایی‌ ازچربی‌ ست‌ تا گرایش‌ طبیعی‌ انسان‌ بسوی‌ چربی‌، این‌ کوهینه ‌های شهوت زا را دلپذیر وافسونگر بیابد.1

در روزگار کنونی‌ که‌ کشاورزی‌ و دامپروری‌ِ مدرن‌ ِ ماشینی‌، پرورش‌ و پروار دانه‌ ها و دام ها را چند چندان‌ کرده‌ است‌ و چربی‌ و شیرینی‌ به‌ آسانی‌ در بسیاری از سرزمین ها یافت‌ می ‌شود، افزایش‌ حجم‌ تن‌ دیگر نمی ‌تواند نمادِ سازگاری‌ِ انسان‌ باشد. در حقیقت‌، در سرزمین هایی‌ که‌ خوراک‌ و نوشاک‌ فراوان‌ است‌، سازگاری‌، خودداری‌ از خوردن‌ِ چربی‌ و شیرینی‌ و شیرینی ‌نماهاست‌ و دیگر نه‌ فربهی‌، که‌ خوشتراشیِ تن‌ در آن‌ سرزمینها نمادِ نیکو زیستن ‌است‌. چنین‌ است‌ که‌ در نیم سده گذشته در کشورهای‌ غربی‌، پیراستن تن از چربی،‌ ارجمند شده ‌است‌. تاریخ‌ روندهای‌ اجتماعی‌ در انگلستان‌ نشان‌ می ‌دهد که‌ تا یکصد سال‌ِ پیش‌، مردم‌ این‌ کشور فربهی‌ را نشانه‌ کارایی‌ و زیبایی‌ِ تن ‌می‌ پنداشتند، اما امروزه‌ در این‌ کشور، مردم‌ سالیانه‌ میلیون ها پوند در راه‌ شیوه ‌های‌ گوناگون‌ِ کاهش وزن و لاغری خرج‌ می‌ کنند.

پیش تر گفتیم‌ که‌ انسان‌ هر آنچه‌ را که‌ در جنس‌ مخالف‌، نمادِ همگون‌ سازی‌ِ بهتر و بیشتر است‌، زیبا می ‌یابد. این‌ نمادها در زنان‌؛ جوانی‌، سلامتی‌، تابناکی‌ و بی‌آلایشی‌ِ پوست‌، درشتی‌ لگن‌ و چشم‌، بلندی‌ِ بالا، فشردگی‌ و شادابی‌ِ پستان ها و بر، و نیز مهربانی‌ و هوشمندی ست‌. این‌ ویژگی ها در مردان‌، افراشتگی‌ِ تن‌، ستبری‌ِ سینه‌، فشردگی‌ ِ ماهیچه ‌های‌ بازوان‌ و ران ها و نیز زیرکی‌ و هوشمندی ‌و آسان‌ گذاری ست‌. بسیاری‌ از نمودهای‌ این‌ نمادها اکنون‌ نقش‌ِ زیستیاری ‌چندانی‌ ندارد، اما روندهای‌ برآیشی‌ آنچنان‌ کُند است‌ که‌ گاه‌ کرداری‌ که‌ در پی ‌نیازِ ویژه‌ ای‌ برآمده‌ است‌، میلیون ها سال‌ پس‌ از برطرف‌ شدن‌ِ آن‌ نیاز، همچنان ‌پا برجا می‌ ماند. زیبایی‌ِ افراشتگی‌ِ تن‌ و بلندی‌ بالا و درهم‌ فشردگی‌ِ ماهیچه ‌های‌ تن‌ برای‌ آن‌ است‌ که‌ این‌ ویژگی‌، انسان‌ را در دویدن‌ و گریزِ بهنگام‌ از چنگ‌ ِ جانوران‌ درنده‌ در روزگارِ جنگل‌ نشینی‌ یاری‌ می‌ کرد. امروزه ‌زندگی‌ِ انسان‌ چنان‌ دیگرگون‌ شده‌ است‌ که‌ دیگر وی‌ در بسیاری از سرزمین ها، نیازی‌ به‌ دویدن‌ برای ‌گریز از دست‌ جانوری‌ شکارگر ندارد. زیبایی‌ِ درشتی‌ و شادابی‌ پستان های ‌زنان‌ِ جوان‌ از آنروست‌ که‌ این‌ اندام ها، نمادِ تنی‌ سالم‌ و سرشار و آماده‌ برای‌ ژن ‌پذیری‌ و باروری هستند‌. هم‌ از اینروست‌ که‌ مردان‌ آن ها را زیبا می ‌یابند و در مردان‌، افراشتگی‌ تن‌ و فشردگی‌ِ ماهیچه ‌ها نشانه‌ سلامت‌ِ ژن های‌ سازنده‌ِ آن ‌است‌ و زنان‌ را برای‌ پذیرش‌ سازگارترین‌ ژن ها بسوی‌ آمیزش‌ می خواند.

نمونه ای از کردارهای زمانه ای، چگونگی سایش و مالشِ پوست بر پوست است. نیاز به این چگونگی در کردارهای آمیزشی، نیازی زمینه ای ست. اما راه ها و شیوه های آن رنگی فرهنگی بخود می گیرد. گاه بوسیدن دست و پا، پیش آیندِ آمیزش جنسی می شود و گاه بوسیدن گونه و یا لب و یا چشم و یا گوش و یا پیشانی. بوسه اسکیموها، ساییدن نوک بینی بر نوک بینی دیگری ست. بیابان زیان کلاهاری، با یک لب می بوسند. بوسه فرانسوی، لب و زبان و دهان را درگیر می کند. بوسه پروانه، به هم زدن نوک مژه های چشم دو نفر به یکدیگراست.

رفتارها و کردارهای زمانه ای، پیرو روندها و رویدادهای دیگر اجتماعی نیز هست. اهمیت شستشو و دسترسی به آب گرم و فراوانی و ارزانی شوینده های شمیمایی مدرن، شیوه آمیزش و نزدیکی تن به تن را در سده گذشته در بسیاری از کشورهای جهان دگرگون کرده است.

نمونه دیگری از رفتارها و کردارهای زمانه ای در کُنش های آمیزشی، برتر پنداری برخی از ویژگی های کالبدی نژادی ست که انسان آن را قدرتمند می پندارد. این نژاد در روزگارِ ما، سفید پوست اروپایی ست که آورنده نگرش مدرن و بانی انقلاب صنعتی اورپا بوده است و زیبایی را از سده گذشته تا کنون، در رسانه های جهانی خود مانند؛ سینما و تلویزیون در داشتن پوستی سفید و مویی طلایی و چشمانی آبی و بینی ای کوچک تعریف کرده است2. این پرسش که چرا جهانیان این تعریف را پذیرفته اند و خواهان در آوردن ریختِ خود به شکل سفید پوستانِ اروپایی هستند، رشته ای ست که سری دراز در روانشناسی قدرت دارد. در زبان فارسی اشاره به نمادهای زیبایی مانند؛ “بُت چین”، “خال هندو”، “یارِ شیرازی”، نشانه هایی از نمادهای زمانمند دیگری از زیبایی، در دروره های گذشته است.

زیبایی روی و موی و اندام های زن و مرد در هر سرزمین، پیوند نزدیکی با چگونگی بهزیستی و ماندگاری درآن سرزمین دارد. برای نمونه، شکل بینی ساکنانِ هر سرزمین، در پرتو آب و هوای آن برآمده است. در سرزمین های سردسیر، شش های انسان به هواکشی کوچک و کشیده نیاز دارد تا هوای سرد را پیش از رساندن به شش ها گرم تر کند و از آسیب رسانی به شش ها جلوگیری کند. اما در کشورهای گرمسیرکه نیازی به ملایم تر کردن هوا پیش از فرستادن آن به شش نیست، بینی مردم بزرگ و پرموست. موی داخل بینی فیلتری برای پیش گیری از ورودِ گرد و غباردر سرزمین های خشک و گرم، به درون شش هاست. اما چون فرهنگ حاکم برجهان، سنجه های زیبایی ریخت انسان را تعریف می کند، اکنون بینی کشیده و قلمی اروپایی، فارغ از نقش برآیشی آن در سرزمین های سرد سیر اروپای غربی، بینی مد روز در جهان است و زنانی نیز که در بیابان های گداخته عربستان می زیند، بینی های بزرگ و همخوان با زیستبوم خود را، با عمل جراحی کوچک می کنند.

نمونه دیگری از رفتارها و کردارهای زمانه ای که در پرتو قدرت فرهنگ حاکم برجهان، روانشناسی مردم را شکل می دهد، کاربُردِ داروهای سفید کننده پوست و رنگ مو در کشورهای آفریقا و آسیاست. اگرچه این کاربرد، هرسال شمار بزرگی از زنان و مردانی را که در سفید کردن رنگ پوست خود با داروهای شیمیایی زیانبخش هستند، به بیماری های پوستی دچار می کند و برخی را به کام مرگ می فرستد، اما ناامنی روانی زنان و مردانی که خود را ناگزیر از کاربرد این مواد می دانند، پیوند یکراستی با گسترش فرهنگ فراگیرِ رسانه ای غربی دارد که ویژگی های زیبایی را پوست سفید و موی طلایی و بینی کوچک و میانِ باریک می داند.

چون رفتارها و کردارهای آمیزشی انسان با عواطف بسیار ژرف و توانمندی مانند؛ مهر، عشق، نفرت، حسد و آسیمه سری و دیوانگی سروکار دارند، از دیرباز به گستره های آئین و اخلاق و قانون کشیده شده اند. این کردارها و رفتارها در جهان جانوری کارکردی خودکار و خودگردان دارد، اما چون انسان آگاه از وجود خویش در جهان است و می تواند معادلات سیستم های خودگردان جهان را بهم بزند، جامعه ناگزیراز پدید آوردن هنجارهای قراردادی برای قانونمند کردن شیوه های آمیزش است. این چگونگی تن انسان و چگونگی نگهداری از آن را اخلاقی و سیاسی کرده است. تن انسان سرچشمه همه دلبری ها و دلاوری ها وسوزها وسازهاست. هم از اینروست که همه دین ها و آئین ها، برای اداره امور تن، فرمان ها آورده اند. برخی آن را فتنه انگیز خوانده اند و پوشاندن و پنهان داشتن آن را بهتر دانسته اند و برخی آن را پرستشگاه زیبا پرستان. در حقیقت، پنداره های هرآئین از تن را می توان زمینه هستی شناسی آن دانست3.

اهمیت واتاب های رفتارها و کردارهای آمیزشی، سبب شده است که بسیاری از آئین ها، دین ها و حکومت ها، اداره تن را در قلمرو خود بدانند و آداب ِ ادب خود را برآن حکمفرما کنند. هرگاه وهرجا که این چگونگی رُخ می دهد و مردم را ناگزیز از دوگانگی رفتاری و کرداری می نماید، شیرازه همزیستی و اخلاق ازهم وامی گسلد. فرهنگ های دینی، رفتارها و کردارهای آمیزشی را پنهان و پرده پوش می خواهند و پرداختن بدان ها را سزاوار گوشمالی می دانند و گفت و شنود درباره آن ها را در گستره همگانی نادرست می دانند و نکوهش می کنند. این کوشش نوجوانان را به آزمایش در این میدان وا می دارد و پدیده ای طبیعی را که می تواند و باید، کامجویی را زمینه پیوند و همگون سازی کند، به تجربه ای مکانیکی و گاه هراسناک، بویژه برای دختران و زنان بدل می کند. این چگونگی همچنین بسیاری از جوانان را به کژرفتاری های آمیزشی می کشاند.4

آمیزش در بسیاری از فرهنگ های دینی، ابزارِ زایش و همگون سازی ست. این چگونگی در برخی از سنّت ها تا آنجا پیش رفته است که در آن دختران را ختنه می کنند تا با بُریدن گیرنده های کامجویی دختران، از آن ها ماشین های جوجه کشی بسازند.4 چنین است که رفتارها و کردارهای زمانه ای که در هر زمین و زمان شیوه ویژه خود را دارد، همیشه و در همه جا، در راستای سازگاری بیشتر انسان و ماندگاری او در جهان نیست. برخی از آئین ها و سنّت های فرهنگی، خودداری از آمیزش را کاری پسندیده و ستودنی می دانند و همگان را به چنان شیوه زیستی فرامی خوانند. گاه کاربرد داروهای روان گردان، همزمان با درگیری های آمیزشی، مُدِ روز می شود و گاه کردارهایی خطرناک که هیچ جانوری جز انسان را یارای اندیشیدن بدان ها نیست.

اگرچه کُنش های آمیزشی در سراسر تاریخ سیاسی بوده است اما این کُنش ها در روزگار ما بیش از پیش با سیاست درگیری دارد. این درگیری بازتاب ِ ستیز ادیان و سنت های کهن با حقوق بشراست که انسان را در رفتارهای و کردارهای آمیزشی خود آزاد می داند و گزینش همجنس را برای آمیزش و همسر گزینی، حق انسان می داند. از سوی دیگر، از چشم انداز بسیاری از سنّت های اجتماعی، همجنس گرایان، افرادی بیمار، آلوده و فاسد پنداشته می شوند. نگرش های دینی از این فراتر رفته اند و این گروه از مردم را سزاوار ِ نکوهش و پادافره و گاه سنکسار می دانند.

رویداد دیگری که در زمان ما سیاسی تر شدنِ کُنش های آمیزشی را دامن زده است، افزایشِ آگاهی جنسی زنان و نگرش تازه ای در انسان شناسی بنام، “فمینیسم” است. از دیدگاه این نگرش، رفتارها و کردارهای آمیزشی، برساخته های فرهنگ مرد سالار هستند که بسود مردان ساخته شده اند و ساختار آن ها به گونه ای ست که در آن، زنان ابزار هوسرانی، کامجویی و خوشداشت مردان انگاشته می شوند. بازتاب این نگرش بر آموزش و پرورش سبب شده است که اندیشه و کُنش های آمیزشی در کشورهای صنتعی جهان، پیرو منش تازه ای شود. منشی که در آن، زن، حقوقی برابر با مرد دارد و می تواند هرگاه که بخواهد، گزاره های قرار داد ِ هم بستری و همزیستی را بررسی و بازنویسی کند.

دین و سیاست دو اهرم کنترل کننده کُنش های انسان در جهان اند. این هردو، همه رفتار و کردارهای انسان را پیرو الگوهای اخلاقی خود می خواهند تا انسان را سربراه و پیرو آرمان های خود کنند و همه کنش ها و واکنش های او را پیش بینی پذیر نمایند. از اینرو، رفتارها و کردارهای زمانه ای، همیشه و در همه جا، انگ و رنگی دینی و سیاسی دارند. البته ردپای این دو را به آسانی نمی توان دید، اما با اندکی درنگ و دیدبانی می توان بازتاب های زیانمندِ دین و سیاست را در کنش های آمیزشی شناسایی کرد. نمونه هایی از این بازتاب ها، ختنه زنان و نیز آزاد ی ازدواج با نزدیکان ژنتیک از چشم انداز برخی از دین هاست. نمونه دیگر، پیش گیری برخی از گروه های اجتماعی از نزدیکی با گروه های دیگر به بهانه های قومی، فرهنگی و سیاسی ست.

با آغاز سکنا گزینی انسان‌ پس‌ از پیدایش‌ کشاورزی‌ و دامپروری‌، دگرگونی‌ های رفتاری‌ و کرداری‌ او سبب‌ شد که‌ نمادها و نشانه ‌های‌ دیگری‌ به‌ نمادهای‌ طبیعی‌ِ زیبایی‌ِ جنسی‌ پیوند داده‌ شود. این‌ چگونگی‌ برای‌ آن‌ بود که‌ انسان‌ِ بار نهاده‌ و جامه‌ پوش‌، دیگر نمی‌ توانست‌ ماهیچه ‌های‌ درهم‌ و فشرده خود را از پشت‌ِ جامه‌ به‌ نمایش‌ بگذارد. از اینرو اینک‌ شیوه‌ های‌ گوناگون‌ِ تن ‌پوشی‌، با چشمداشت‌ به‌ زیبایی‌ آن ها پدید می آید و هر شکل‌ ازپوشش‌، پیامی ‌ درباره‌ کیستی‌ ِ پوشنده ‌اش‌ دارد.

امروزه‌ که‌ سازگاری‌ و ماندگاری‌ تنها با امکان‌ِ دسترسی‌ به‌ سازه ‌های ‌زیستی‌، مانند؛ خوراک‌، پوشاک‌ و مسکن‌ تعریف‌ می شود، گذشته‌ از سازه ‌های‌ آماده‌ طبیعی‌، شیوه‌ و میزان‌ مصرف‌ هر کس‌ می‌ تواند نمادِ چگونگی‌ دسترسی‌ او به‌ سازه ‌های‌ زیستی‌ باشد و در کُنش ها و کوشش های‌ جنسی‌ کارگر افتد. آرایش‌ با آویزه ‌ها و سینه ریزهای گران با گوهرهای کمیاب‌، نمادی از این چگونگی ست که دارایی دارنده آن ها را به رُخ بینندگان می کشد. نیز، پیشینه خانوادگی، پیوندهای کاری، قومی و پایگاه اجتماعی وعنوان هایی چون، دکتر، مهندس، استاد، همه نمادهایی از نمودهایی کارساز ِ اجتماعی هستند.

رفتارها و کردارهای‌ آمیزشی‌ در نهادِ جانوران‌ چنان‌ زمینه ای ژرف‌ و پایدار دارند ‌که‌ همه‌ زاویه ‌های‌ زندگی‌ آنان‌ را دربر می‌ گیرد. آورندگان‌ِ برخی‌ از آئین ها وشیوه ‌های‌ زیستی،‌ با آگاهی‌ ازاین‌ چگونگی‌ برآن‌ شده ‌اند که‌ زن‌ و مرد را در جامعه‌ از هم‌ جدا کنند و هر گونه‌ رویارویی‌ِ این‌ دو را پیرو قانون‌ ویژه ‌ای‌ نمایند. این گونه‌ پاسخ ها دیری‌ نمی ‌پاید و راهکارِ اساسی‌ و خِرد پذیر نیست‌ زیرا که‌ با گوهر هستی‌ که‌ همانا آمیزش‌ و زایش‌ و رویش‌ و روش‌ است‌، ناسازگار است‌.

دنبــــاله دارد.

ابراهیم هرندی

http://goob.blogspot.co.uk/

یادداشت ها:

1. Hayden, B. (1981) In; Omnivorous Primates. Columbia University Press: New York.

Morris, I. (2011) Why the West Rules–for Now: The Patterns of History, Picador. UK. 2 . ادوارد سعید نیز در کتاب اورینالیسم، اشاره های فراوانی به این چگونگی دارد.

3.آنان که در پی پیرایش جان، تن را خوار می دارند و به خیال خام خود مغز را از پدیدارها برمی دارند و “پوست را پیش خران”، می اندازند، نمی دانند که کوچک ترین، کار ِ تن، ساختن جان است. اگر تن انسان نبود، نه از جان خبری می بود و نه از جان آفرین. خدا و جان و جن و جهان، همه ساخته کارگاه خیال انسان اند. کارگاهی که در گوشه ای از تن انسان بنام مغزجا دارد و هماره در کار بافتن رویاهای رنگین است تا در هر دوره از زندگی، رنگین کمانی درخور حال و روزِ انسان، فراروی او بگذارد و وی را به ماندگاری در جهان و سازگاری با زندگی و پرداختن بدان دل گرم کند.

فردانیت انسان از تن او آغاز می شود. چنین است که تن در فرهنگ هایی که فردانیت را بها نمی دهد، خوار و زبون پنداشته می شود. این ارزشداوری را در کاربرد واژه “تن”، در زبان این فرهنگ ها می توان دید. واژه هایی چون، تن پرور، تن آسا، تن لش، تنبل و … در زبان فارسی، نمونه هایی از این چگونگی ست. هم نیز هزاران هزار شعر و مثل و متل و افسانه در ادبیات فارسی درباره خواری و ناپایداری تن و ارجمندی و والایی جان.

“فتنه”، واژه ای عربی با دو معنای گوناگون است؛ یکی مثبت بمعنای دلبری و وسوسه انگیزی و آتش افروزی. نمونه این کاربرد در قرآن است که مال و اولاد را فتنه خوانده است. فتانه، به همین معنا نام هنری مناسبی برای رقاصه کاباره است. اما معنای منفی این واژه که امروز کاربرد بیشتری دارد، آشوبگر و خرابکار است، مانند فتنه سال فلان، یا فته ضد انقلاب.

4. مراد از کژکردارى هاى جنسى، کشش ها و کوشش هاى آمیزشى است که جانِ فرد و یا دیگران را با خطر روبرو مى کند، مانند؛ گرایش به آمیزش با کودکانِ خرد سال و یا کردارهاى آمیزشىِ سادیستى و مازوخیستى که در آن ها کامکارى با آزارِ خود و یا دیگران همراه است.

5. میانگین شمار فرزندان هر خانواده در برخی از کشورهای فقیراسلامی مانند سومالی، سودان و بنگلادش از 8 تا 12 فرزند است.

……..

خواننده ای از من پرسیده است که؛ “آیا امروز زمانِ طرح این گونه بحث هاست؟”

پاسخ: در کشورهایی که حکومت دیکتاتوری دارند وهمیشه با بُحران های داخلی و خارجی روبرو هستند، هیچ زمانی برای گفت و نوشت سخنانی که باید گفته و نوشته شوند، زمان مناسبی نیست. فرهنگ دیکتاتوری، فرهنگ بحران پیاپی و فقر دانشی و اطلاعاتی و خفقان است. این فرهنگ، گستره همگانی را از سرگرمی ها و دلمشغولی های بیهوده و فرصت سوز پُر می کند تا آنچه باید گفته و نوشته شود، ناگفته و نانوشته بماند. چنین است که چنان می شود که هرکس سخنی بیرون از دایره آنچه مُد روز است بگوید و یا بنویسد، شگفت به نظر می آید. یادمان باشد که، “این گونه بحث ها”، در جاهایی ازجهان، بیش از یک و نیم سده پیش باز شده است.

در آغاز انقلاب اگر کسی سخنی درباره آزادی و دموکراسی و حقوق زنان و قومیت های دینی و حجاب و دگراندیشی می زد، همین پرسش پیش می آمد که؛ حالا وقت این حرفاست؟ این پرسش کسی است که یا خود را رقیب حکومت می داند و یا پنداره های قدرت طلبان دیگری را در ذهن خودش خودی کرده است. تجربه دو انقلاب در سده گذشته در ایران نشان داده است که تغییر حکومت، بدون تغییر در دانش و بینش مردم، نه تنها سودی برای ملت و کشور ندارد که زیانمند نیز می تواند باشد و برای ما بوده است.

از این چشم انداز، امروز پس از صد سال تاخیر، بهترین زمان برای طرح این بحث هاست.

بخش سوم/ رویش و رَوش

از چارخوانِ آمیزش، زایش، رویش و روش، زایش از همه خوان های دیگر با اهمیت تر است. اگرچه به جهان آمدن را بزرگترین رویداد زندگی انسان می توان دانست، اما از دیدگاه برآیشی، اهمیت این رویداد در گذردادنِ رنجیره ی ژن های انسان، از نسلی به نسل دیگر است. از این دیدگاه، کالبد انسان قایقی ست که ساختار ژنیتک خود را از رودِ زمان گذر می دهد و به آینده می سپارد. این گذارِ آنسان خطرناک است که هر بار که زن آبستنی بار می نهد، انگار که عمر دوباره ای یافته است و در برابر هر نوزادی که به جهان می آید، میلیاردها نطفه ناکام، به دیار نیستی می روند. نطفه هایی که شانس بالیدن و آمدن به این جهان را از دست داده اند. چنین است که همه جانداران، قهرمانان هستی هستند که در آمدن به جهان کامیاب شده اند.

گرفتارهای آمیزشی و بارداری را از دیدگاهِ بهداشتِ برآیشی به سه گروه بخش بندی می توان کرد: نخست بیماری هایی که از راه رفتارها و کردارهای آمیزشی پدید می آیند و پخش میشوند، مانند سوزاک و سفلیس و ایدز. دوم ناخوشی های ناشی از آبستنی، و سوم آن هایی که بیماری شناخته نمی شوند، اما گرفتاری های روانی ببار می آورند، مانند، رشک، شیفتگی، و کژ رفتاری های جنسی.

نخستین پرسشی که با اندیشیدن به آمیزش و زایش در هر ذهنِ کنجکاو پدید می آید این است که دو گانگی جنسی برای چیست؟ این پرسش بویژه با توجه به بهای گزافی که هر دو جنس در این راه می پردازند، اساسیتر و پاسخجوتر می شود. بهای آمیزشِ جنسی، تنها آن زمانِ اندکِ آمیزش و کاربردِ انرژی ناچیزِ آن نیست، بلکه باید همه گرفتاری های دوران بارداری را نیز به حساب آن گذاشت و همه زمانی را که انسان برای رفتارها و کردارهای جنسی خود به کار می برد، بخشی از آن بها پنداشت. این چگونگی برای زنان بسیار گرانتر از مردان است، زیرا که نقش مرد، با پاشیدنِ اسپرم های خود در زهدانِ زن پایان می یابد، اما زن پس از پذیرش اسپرم، شاید دست کم چند سالی گرفتارِ فرزند خویش شود. از اینرو، پرسش این است که دوگانگی جنسی برای چیست و چرا در طبیعت این شیوهِ همگون سازی بر شیوه تک جنسی برتری یافته است.

پاسخِ این پرسش را باید در نبردِ بی امانِ زیندگان با یکدیگر که برای بهره جوییِ بیشتر از فرآورده های طبیعی ست، جستجو کرد. همه گیاهان و جانوران، همواره در پی بهره وری از یکدیگر برای سازگاریِ بهتر با زیستبومِ خویش و ماندگاری بیشترند. هر جانورِ شکارگری، خود می تواند شکاری برای جانوران دیگر باشد. این چگونگی دربرگیرنده ریزترین تا درشت ترین و تیز چنگ ترین جانوران نیز هست. چنین است که زیندگان تا آنجا که می توانند، در برابرِ شکارگران و خورندگانِ خود، پاسبانی می کنند. گیاهان، این کار را با زهرسازی و تیغ آوری و یا سخت پوستی انجام می دهند و جانوران، ساختار ژنتیکِ خود را هماره پیچیده تر و گوناگونتر می کنند. همه اعضای هر نژادِ جانورِ تک جنسه، ساختار ژنتیکِ همگونی دارند. این همگونی سبب می شود که هر بیماریِ واگیر بتواند نسلِ آن نژاد را از روی زمین براندازد.

دوگانگیِ جنسی، گامی در راه پیش گیری از نابودیِ نسلِ زیندگان است. در هم آمیزیِ ژن های نژادِ هرجانور، کارِ پیشروی ویروس ها و باکتری ها را کندتر می کند و آن ها را در چیرگی بر بسیاری از جانوران آن نسل ناکام می سازد. برای نمونه، اگر همه مردم جهان ساختار ژنتیکِ همانندی می داشتند، پیدایش بیماری های واگیری چون وبا، طاعون و یا اِبولا، همه را دراندک زمانی از پا در می آورد. دوگانگی جنسی، سببِ دگرگون شدنِ چگونگیِ همردیفیِ ژن های هر نوزاد می شود.

آنسان که گفته شد، ژن، اساسی ترین هستهِ هستی سازِ هر زینده است، از اینرو، از باکتری ها که بگذریم، هیچ تنی، پذیرنده ژن های دیگری نیست زیرا این کار به معنای واپس زدن ژن های خود برای جا باز کردن و پذیرش ژن های مهمان است. نیمی از ژن های هر نوزاد، از راهِ یاخته های ویژه – کارِ ژن بَر، از سوی پدر، و نیمی دیگر از سوی مادر داده می شود. این چگونگی در هنگام آمیزشِ جنسی روی می دهد و یاختهِ تازه ای پدید می آورد که شالوده نطفه می شود. آمیزش یاخته های همگون ساز، همیشه با نزدیک شدنِ دو جنسِ نر و ماده به یکدیگر روی نمی دهد. برخی از ماهی های نر، اسپرم های خود را در آب رها می کنند و ماهیِ ماده، سازگارترین را به درونِ خود می کشد.

برخی از گیاهان، یا این کار را به پروانگان وا می گذارند و یا آن را در هوا رها می کنند، تا با باد بسوی گیاهانِ ماده وزیده شود. شکل گیری نطفه نیز همیشه در زهدان روی نمی دهد. پرندگان، نطفه را در تخم می گذارند و پستانداران آن را در زهدانِ خود می پرورند. هرچه درگیریِ جنسی در همگون سازی بیشتر باشد، گزینشِ همسر برای آن جنس دشوارتر خواهد بود. در میان بسیاری از جانوران بویژه پستانداران، این درگیری برای مادینگان بیشتر است. نقشِ نرینگان با پاشیدن اسپرم پایان می یابد اما کارِ مادینگان از همانجا آغاز می شود. هر جانورِ نر، می تواند پس از کامکاری، همسرِ خود را رها کند اما جانور ماده نمی تواند از بارور شدن خود پیش گیری کند. این چگونگی، برآیشِ دو ساختار ذهنی ناهمگون را سبب شده است. جانورِ نر، همیشه در پی بارور ساختنِ هر چه بیشترِ مادینگانِ نسل خویش است، از اینرو، نرینگان در گزینشِ مادگان، بسیار بی پروا و آسان گذارند. اما مادینگان با توجه به انرژی و زمانی که پس از آمیزش به کار می برند، بسیار دور اندیش و گزینشگرهستند و بسیاری از آنان پیش از آمیزشِ جنسی، شیفتگانِ خود را آزمایش می کنند.

در پیوند با انسان، زن و مرد می توانند روزها و گاه هفته ها در کنارِیکدیگر با آرامش زندگی کننند، اما چون این دو، دو دیدگاه ناهمایند با یکدیگر داراند، این آرامش بسیار ناپایداراست. این ناهمایندیِ نگرش، ناشی از نقشِ متفاوتِ زن و مرد در همگون سازی است. میانگینِ شمارِ کودکانِ هر زن، بین ۴ تا ۶ نفراست اما اسپرم های هر مرد می تواند بیش از سیصد هزار زن را در دورانِ کارایی جنسی خود بارور کند.۱ هر آمیزشِ جنسی برای مرد به زمان و انرژی اندکی نیازمند است، اما برای زن می تواند سال ها دردِ سر و گرفتاری داشته باشد. اگر چه امروزه در بسیاری از کشورها، زنان می توانند بی هراس از آبستنی با مردان درآمیزند، اما ژرفساختِ روانی و ذهنی انسان در روزگارِ جنگل نشینیِ وی شکل گرفته است و واکنش های غریزی وی در راستای نیازهای او در آن دوران پدید آمده است.

پژوهش های زیست شناسیک نشان داده است که مردان به چهار چیزدر زنان اهمیتِ بسیار می دهند؛ جوانی، تندرستی، باروری، و راستی. این چهار سازه، از دیدگاه برآیشی، تضمین کننده انتشارِهرچه بیشترِ ژن های مرد و ماندگاریِ آن ها در جهان است. هر چه زن جوانتر باشد، نه تنها توانایی جسمی بیشتری برای آبستنی، رویش، زایش و پرورش فرزندِ خود دارد، بلکه زمانِ بیشتری نیز با فرزندان خود خواهد زیست. چنین است که جوانی در پیوند با آمیزشِ جنسی، دلپذیر و فریبنده است. تندرستی، عامل دیگری دردلبری ست. اندام هایِ رُسته و شاداب، نمادی از کاراییِ ژنتیک می باشد و هم از اینرو، تندرستی با زیبایی هم نشین است و بیماری با زشتی. توانِ باروری، برآیندهای بیرونی چندی دارد که بیشترِ مردان آن ها را زیبا می یابند: بلند بالایی، درشتیِ لگن خاصره و درشتی و فشردگی و شادابیِ پستان ها و بر، چندی از نشانه های تواناییِ باروری ست.

هر زنِ آبستنی بی هیچ تردید می داند که کودکی را که در شکم خود دارد از آن اوست، اما هیچ مردی نمی تواند چنین اطمینانی را در باره فرزند خود داشته باشد. از اینرو، مردان در پیوند با زنان خود تا هنگامی که توانایی باروری دارند، بسیار حسود هستند و راستی و یکرنگی را در آنان ارج می نهند و آن را “پاکدامنی” می دانند. زنان نیز چون مردان، به جوانی و تندرستی و باروری و راستی اهمیت می دهند، اما پیش از این همه، به مهربانی و وفا و توانایی های مردان می اندیشند و پیش از تن در دادن به همسری، چندی به “مهرسنجیِ”آنان می پردازند. پایاندادِ بررسی های فراگیری که همزمان در ۳۷ کشورِ جهان با همکاری بیش از ده هزار نفر از گروههای گوناگونِ اجتماعی انجام شد، نشان می دهد که آنچه زن و مرد را بیش و پیش از هر چیز بر می انگیزد و به همسری وا می دارد، مهربانی و هوشمندی است. چراییِ این چگونگی را باید در شیوهِ نگهداری و پرورشِ انسان و گردآوری خوراک و نوشاک او در روزگارِ پیش از جستجو کرد.

نوزادِ انسان پس از زاده شده، تا سالیانی چند به نگهداری و پرورش نیازمند است. این کار آن چنان دست و پا گیر است که فرصتی برای کارهای دیگر، بویژه در سال های نخست نمی گذارد. از اینرو، پدر یا مادر ناگزیز از نگهداری و پرستاری از کودک خویش است، تا دیگری به گردآوری خوراک و نوشاک و پوشاک و دیگر نیازها بپردازد. تقسیمِ کار بدین گونه، نیاز به مهربانیِ و گذشت و همکاری دو سویه و نیز هشیاریِ فراوان دارد تا هر کس، بی نیاز از دیگری به کارِ خود بپردازد.

دورهِ باروریِ انسان با دیگر میمون ها ناهمانند است. این دوره برای بسیاری از میمون های مادینه، برآیندهای فیزیکی دارد. برخی از میمون های ماده در این دوره، بوهایی بسیار فریبنده برای کشیدنِ جنس مخالف بسوی خود، در هوا می پراکنند تا میمون های نر را بسوی خود کشند. برخی دیگر، با برهای شکفته و افروخته، آمادگی خود را نشان می دهند. این چگونگی که یکی دو بار در سال روی می دهد، نه تنها برای آن است که نرینگان در اوجِ باروریِ مادینگان با آنان در آمیزند، بلکه در زمان های دیگر، آنان را رها کنند و آزارِ ندهند. برای انسان، این مکانیزم در زنان که ماهی یکبار، پس از قاعدگی به اوجِ باروری جنسی خویش می رسند، پوشیده و پنهان است. آنان همچنین هماره، از آغازِ بلوغ تا دورانِ یائسگی، آمادگیِ جسمی برای آمیزش جنسی دارند.

پنهان بودنِ دوره باروریِ انسان با دیگر میمون ها و آمادگیِ همارهِ فیزیولوژیکِ زنان، گویای آن است که زنان و مردان در دورانِ برآیشِ این مکانیزم، با هم می زیسته اند و هفته ای یکی دو بار آمیزش جنسی در میان آنان روی می داده است. از اینرو، زنان نیازی به آشکار نمودنِ زمانِ اوجِ بارایی خویش ندارند. این شیوه با ساختار اجتماعی انسان سازگارتر است زیرا که اگر جز این می بود، سرداران، زورگویا و توانمندانِ هر قوم و قبیله می توانستند با بیشتر زنان قوم و قبیله خود، در زمانِ اوج باروری آنان که هر ۲۸ روز یکبار فرا می رسد، درآمیزند و این بسا که چنین کاری را قانونمند نیز بنمایند. شاید نیز این چگونگی بیشتر با تواناییِ هماره انسان در آمیزش سر و کار دارد. البته این توانایی و آمادگی فیزیولوژیک، تنها در دوران باروری وجود دارد و اگر چه در هنگام پیری بسیاری از آرمان های جنسی همچنان برجا می ماند، اما توانایی آمیزش، زمانمند و پایان پذیر است.

آبستنی

از دیدگاه برآیشی، ناخوشی های دوران آبستنی را باید ناشی از نیازهای ناهمگونِ مادر و فرزند دانست۳. در این دوران، دو جاندار در یک تن، در پیِ بهره وریِ هر چه بیشتر از آن تن به سودِ خویش اند. از سویی کودکِ روینده بر آن است تا نیازهای خود را بی توجه به نیازهای تنِ میزبانِ خود برآورد. از سوی دیگر، ساختار ِ ژنتیکِ مادر می کوشد تا رویش و زایش فرزند، با زیانِ هر چه کمتر به تن و جانِ مادر به پایان برد. این کشمکش، ریشه در نبردِ نیاز هر دو تن به ماندگاری دارد.

در هر آمیزشِ جنسیِ زن و مرد، بیش از دو ملیون اسپرم بسوی تخمک های زن رها می شود که از این شمار تنها یکی از آن ها می تواند پیروز شود و تخمکی را بارور سازد. تخمکِ بارور شده، همیشه در ماندگاری و رویش کامیاب نیست و تن ِ زن، پس از بارداری، هورمونی بنام ۴(hCG)، در خون مادر می ریزد تا مغز وی را از حضورِ خویش آگاه سازد. مغزِ مادر با بررسی نوع و کیفیت این هورمون، تندرستی و سترگیِ ژنتیک آن تخمک را می سنجد و در پرتو آن سنجش، یا آن را می نشاند و یا از میان بر می دارد. هر گونه کژریختی و کاستیِ ژنتیک سبب می شود که مغزِ مادر، آن تخمکِ باردار را از بدن بیرون براند. تخمکِ مانا، تا چندی به پخشِ هورمونِ hCG، در خون مادر می پردازد. این هورمون سببِ تهوع و استفراغِ مادر در دوران آبستنی می شود تا با بیرون ریختنِ غذای مادر از معده وی، کودک را از سم های غذایی در امان بدارد.

در دورانِ آبستنی، نطفهِ روینده، مادهای بنام (hPL)۵، در خونِ مادر می ریزد تا قندِ خون وی را بالا بَرَد و گلوکزِ بیشتری به نطفه برساند. این کار، بدنِ مادر را به تولیدِ انسولینِ بیشتری وادار می کند. افزایشِ قند خون و بیماری قند که برخی از زنان در دوران آبستنی می گیرند، بازتابِ این چگونگی ست. بالا رفتنِ قندِ خون، بدن مادر را به تولیدِ انسولینِ بیشتری وا می دارد و اگر بدنِ زن آبستن در این دوران توانایی تولید انسولین نداشته باشد، به بیماری قند مبتلا می شود.

یکی دیگر از ناخوشی های دورانِ آبستنی، بالا رفتنِ فشار خون است. در آغازِ آبستنی، یاخته های جنینی چندی از عصب ها و ماهیچه های زهدان را ناکاره می کنند تا خونِ بیشتری بسوی رحم روانه شود. این کار، فشارِ خون مادر را بالا می برد. کودکانِ زنانی که پیش از آبستنی فشار خو ن دارند، بسیار درشت تر از کودکانِ دیگرند. گاه فشارِ خونِ این کودکان نیز بالاست و تا پایان زندگی نیز آنچنان می ماند. شاید این چگونگی از آنروست که ژن و یا ژن هایی که فشار خونِ زن را در هنگامِ آبستنی بالا می برند، با گذر به نسلِ آینده همچنان در تن آنان کارا می ماند. نیازِ بیشترِ کودک به خون، برای گرفتنِ آهن و پروتئین های گوناگون است۶.

سالمندی و بیماری

پیری و مرگ، دو چیستان بزرگِ برآیشی ست که ذهن هر زیست شناس را به کاوش وا می دارد. اگر چه در انسان نشانه های سالمندی، پس از میانسالی آشکار می شود، اما فیزیولوژی پیری، اندی پس از بلوغ آغاز می شود و بسیاری از قهرمانانِ ورزشی در دهه سوم زندگی خویش، میدان را ترک می کنند. پیری، روند ِکندِ ناتوانی و روانه شدن گام بگام بسوی مرگ است و در هشتادمین سال زندگی هر نسلِ همسال، تنها ۵ درصد از آن ها زنده می مانند. اگر چه دانش و بهداشت در روزگار ما میانگینِ زندگی را در بسیاری از جاهای جهان بالا برده است، اما با اطمینان کامل می توان گفت که بیش از ۹۹ درصد از جمعیت کنونی جهان، در یکصد سالِ دیگر زنده نخواهد بود. این رقم در ۱۱۵ سال دیگر به ۱ درصد کاهش خواهد یافت، یعنی تنها ۱درصد از مردم زنده جهان به ۱۱۵ سال دیگر خواهند رسید.

افزایشِ میانگین زندگی در سده کنونی، با افزایش طول زندگی همراه نبوده است. سده ها پیش، شمارِ اندکی از مردم جهان بیش از ۱۱۵ سال می زیستند و امروز نیز این رقم، علیرغم افزایش میانگینِ زیست، همچنان چونان آن روزگاران است و برای نمونه، در انگلستان در سال ۲۰۱۱، با آنکه بیش از ۱۲۰۰۰ نفر سالمندِ صد ساله زندگی می کرد، تنها یک نفر ۱۱۵ ساله در این کشور وجود داشت. در امریکا، میزان مرگ و میر در میان ۱۰ سالگان، ۲ نفر از هر ده هزار نفر در سال است، اما در میانِ ۹۰ سالگان، چهار هزار نفر در هر ده هزار نفر می باشد. هر فردِ صد ساله در آن کشور، تنها ۳۰ درصد شانسِ رسیدن به صد و یک سالگی دارد.

پی آیندِ پیری در میان همه زیندگان، مرگ است. یاخته های بدنِ انسانِ صد ساله، بیش از ۹۰ درصد از کارایی خود را تا رسیدن به آن سن از دست می دهند. این چگونگی از آنروست که یاخته ها در ۹۰ سالگی، رویگرفت های دوری از یاخته های آغازینِ زندگی هستنند که بر اثر خطاها و کاستی های گرته برداری، ناتوان از همگون سازی می شوند. همچنین، نیروی مصونیت سازِ بدن، با ساختن و پرداختن و پخشِ پادزهرهای گوناگون، یاخته ها را اندک اندک، ناکاره و فرتوت می کند۷.

برخی از زیست شناسان برآنند که بسیاری از سرطان ها و بیماری های دوران پیری مانند، بیماری های کمبود آهن، الزایمر، و پارکینسون، ناشی از ژن های دو نقشه است. این ژن ها در دوران کودکی و جوانی، نقشِ سازنده ای دارند، اما در دوره سالمندی به زایشِ بیماری های بدخیم می پردازند. برای نمونه، کارکردِ ژنی که جگر را به جذبِ آهن از مواد غذایی وا می دارد، در جوانی، که بدن به آهن بیشتری نیازمند است، از کمبودِ آهن و پی آمدهای آن جلوگیری می کند. اما این ژن ها در میانسالی، جگرِ دارنده خود را نابود می کند.۸ ویرانگریِ نقش این گونه ژن ها در پیری، از برگزیده شدن آن ها برای سپارش به نسل های آینده نمی کاهد زیرا در زمانِ برآیش این ژن ها، کمتر جانوری به پیری می رسیده است.

گفتیم که در جنگل، هیچ جانوری به پیری نمی رسد زیرا گذشته از پایین بودن میانگینِ عمر، ناتوانی ناشی از میانسالی و هماوردی با جوانترها، سببِ از پا در آمدن جانوران در چنگال درندگان دیگر می شود. انسان نیز تا زمانی که به کشاورزی نرسیده بود، به پیری نمی رسید زیرا پیری با زندگیِ دشوارِ کوچندگی و شکارگری و قشلاق، سازگار نیست و نیز میکروب ها و ویروس های خطرناک، کمترمجالی برای زندگی دراز به انسان می دادند. امروز نیز که در برخی از کشورهای جهان، میانگینِ زندگی به بیش از ۷۰ سال رسیده است، بسیاری از مردم در کشورهای تهیدست، به چهل سالگی نمی رسند. از اینرو، پیری و بازتاب های آن را می توان پدیده تازه ای دانست که در نیم سده گذشته در میان کشورهای صنعتی پدیدار گردیده است.

بسیاری از کُنش ها و کوشش های هدفمندِ ژنتیک در زمان جوانی، بدن جانوران را اندک اندک به ناگارگی می کشانند. برآیش شناسان، پیری را برآیندِ ناگزیری از جوانی می دانند. کاراییِ اسید معده در دستگاه گوارش، نمونه ای از این چگونگی ست؛ رویشِ فزاینده این اسید در زمان جوانی، بسیاری از قارچ ها و میکروب های انگلی را که با خوراک و نوشاک به معده وارد می شوند، می سوزاند و نابود می کند. اما در پیری که توان دستگاه گوارشی کاهش می یابد، این اسید، زخمِ معده و اثنی عشر می آورد۹.

این چگونگی برای آن است که از دیدگاه ژنتیک، هدفِ بنیادینِ زندگی هر زینده، واسپاری ژن های خود به آیندگان است و چون این کار در جوانی روی می دهد، همه نیروهای آن زینده باید برای هر چه بهتر و بیشتر سپاریِ ژن هایش به آیندگان بسیج گردد. چنین است که بسیاری از بیماری ها پس از دورانِ یائسگی آغاز می شوند. بسیاری از این بیماری ها، بهای نیرویی ست که انسان در جوانی دارد و تاوانی ست که بدن برای اوجیدنِ جنسی در جوانی پس می دهد. این تاوان برای نرینگان هر زینده، بسی سنگین تر از مادینگان است. در نژادِ انسان، مردان نزدیک به ۶ سال زودتر از زنان می میرند و تنی آسیب پذیرتر از آنان دارند. ژرفساختِ روانیِ مردان، پرخاشگرتر و ستیزه جوتراز زنان است. این ژرفساخت در هر مرد، اشتهای بی پایانی برای پخش ژن های خود در تخمدانِ زنان را پدید می آورد. آنسان که پیش تر گفتیم، هر مرد می تواند در زمانِ کارایی جنسی خود، بیش از سیصد هزار زن را آبستن کند.۱۰

برآیش شناسان برآنند که چون پیری، برآیندِ کارکرد ژن های بسیاری در زمان جوانی است، پیش گیری از آن نیز شاید هر گز میسّر نگردد. البته دویست سال پیش نیز، پیش بینی این که روزی میانگین زمان زندگیِ انسان به بیش از ۷۰ سال برسد، ناممکن می نمود. بااین همه، بدبینی در دانش، بخش سازنده ای از آن است و دانشمندان را در روزگار ما از پی جوییِ کیمیا و آبِ زندگانی باز داشته است.

اطلاعات

این ویودی در دسامبر 18, 2016 بدست در Uncategorized، اندیشه فرستاده شده و با برچسب خورده.

بایگانی

دسامبر 2016
د س چ پ ج ش ی
« نوامبر   ژانویه »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

تماس با ما

یادآوری

نشر مطالب تولیدی روشنفکر، با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.

اعلان

مجله روشنفکر از تاریخ ۲۰۱۷/ ۰۱/ ۱۵ در قالب «دوهفته نامه» منتشر گشته و ماهی دوبار به روز می‌شود.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: