مجله روشنفکر

مجله روشنفکر جایی برای ژرف اندیشیدن

از این دیدگاه/ گســــتره همــــــگانی و… وامتناع تفکر در فرهنگ دینی/ ابراهیم هرندی

 

Ebrahim-Harandi_3روشنفکر/ گستره همگانی، حوزه گفتمانهای اجتماعی و گفتگو کردن و خواندن و نوشتن درباره آن هاست. آوردگاه ِ نبردِ اندیشه ها و ایده ها و ایدئولوژی ها و آرمان های فرهنگی و اجتماعی برای برتری جویی بر یگدیگر و راهیابی به ذهن و زبان مردم. هیچ اندیشه ای بیگذر از این گستره، فراگیر نمی شود و به آینده راه نمی یابد.

همه زیندگان، ذاتی خودکامه و خویشتنخواه و برتری جو دارند. این چگونگی در میان میمون ها برآیندهای چندی دارد که یکی از آن ها کوشش در میدانداری گستره همگانی ست (میمون همیشه در صحنه؟). انسان نیز چون دسته ای از رسته میمون های برهنه، برتری جویی خویش را با نمایش طاووس وار خود در گستره همگانی خوش می دارد. همین نوشته که اکنون در پیش روی شماست، کوششی در راستای این چگونگی ست تا شاید نام و نگاه مرا به گستره همگانی بکشاند و با این کار، مرا از لشکر بی نام و نشانان جدا کند. انشاالله.

ساختار تورینه ای شهرها و روستاها در جاهایی که این چگونگی ممکن است، نمادی از خوی خویشتنخواه انسان است. بیشتر شهرهای جهان، ساختاری يا خطی و يا تورینه ای دارند. شهر خطی به شهری می گویند که در راستای رودی، جاده ای، ساحلی و یا کشاله دشتی آبسال ساخته شده است. فرم چنین شهری را بستر طبیعی اش می سازد. بستر طبیعی شهرِ خطی را، رودی که ميان آن شهر می گذرد و يا ساحل دريايی که در کنار آن است، می کشد. بیشتر شهرهای ساحلی و بندری پیدایشی این گونه داشته اند، همچنان که شهرهای کنارهِ جاده ابریشم. مادر ِ شهرهای خطی، ساحل، رود و یا جاده ای ست که از کنار و یا از میان آن شهرها می گذرد و ناف آن شهرها بدان بسته شده است. چنین است که می توان گفت که جغرافیا در آن شهرها، مادر تاریخ آن هاست. ای بسا شهرهای آبادی که با از میان رفتن مادر خویش، یعنی نابود شدن دليل وجودی آن ها که جاده و یا رودخانه بوده است، به تاریخ پیوسته اند. نمونه این گونه آبادی ها، روستاها و شهرهای کنارهِ جاده ابریشم اند. با از میان رفتن آن جادهِ تاریخی، همه داد و ستدها و کشش ها و کوشش های بازرگانان و چارواداران و پيشه وران و پیله وران و کاروان ها، اندک، اندک فروکاهید و ایستاد. این ایستادن با ایست زندگی در آن شهرها نیز همراه بود.

شهر تورینه ای به شهری می گویند که ساختاری تارعنکبوتی دارد. این فرمِ شهری در پی نیاز به گستره همگانی در جوامع کشاورزی پدید آمده است. هر حوزه کشاورزی، نیاز به میدانی برای آگاهی همگانی و داد و ستدِ غله و میوه و دام و دد دارد. این میدان در میان روستا ساخته می شود و اهمیت آن سبب می شود که مردم، خانه های خود را دورادور آن بنا کنند. این چگونگی می تواند پس از سالیانی چند، موجی از ساختمان های گوناگون پدید آورد و از آن روستا، شهری بزرگ بسازد. شهرِ میدان دار، گفتگو و گرفت و داد ِ اندیشه را برای همشهريان آسان می کند و مردم با رفتن به میدان و بازار، نه تنها به داد و ستد می پردازند، بلکه با رویدادهای تازه، از نرخ ِ کالاها گرفته تا اخبار روستاهای دیگر آشنا می شوند. اگرچه میدان و بازار، در این شهرها حوزه بازرگانی و اقتصاد مردم است، اما هرمیدان، نقشی فرهنگی نیز دارد. این نقش در گذشته بسیار با اهمیت تر از اکنون بوده است و آموزش و پرورش از آنجا به خانه های مردم برده می شده است. از اینرو می توان گفت که باهمی و آشنایی با اندیشه ها، پنداره ها و انگاره ها و نیز چشم اندازهای دیگران در شهرهای میداندار آسان تر است. البته باید یادآور شد که امروزه با بودن رسانه های همگانی مانند، روزنامه، رادیو، تلویزیون، تلفن، اینترنت و شبکه های اجتماعی، دیگر نیازی به رفتن به مرکز شهر برای دریافتن آخرین خبرها نیست. اما به هررو، اگر قرار باشد تظاهراتی در شهری برگزار شود، بايد آن شهر جایی برگزاری این تظاهرات داشته باشد.

اگر شهرهای خطی، نواری از کوی و برزنِ پیرامون ِ رود و یا ساحل و یا جاده ای ست، شهر تورینه ای، لایه هایی تو- در- تو از ساختمان است که میدان مرکزی شهر را پیازوار در میان گرفته است. این چگونگی سبب می شود که گردهمایی های مردمی همیشه یا از میدان مرکزی شهر آغاز شود و یا بدانجا پایان یابد. برگردیم به گستره همگانی.

گستره همگانی، میدان نمایش اندیشه ها و ایده های اجتماعی ست. هم از اینرو، جنگ برسر چنگ اندازی برآن و بدر کردنِ دیگران از آن، هماره و در همه جا بوده و هست و خواهد بود. همه آئین ها و ایدئولوژی ها و خبرگانِ خیزش های اجتماعی، با پا نهادن به این میدان، اهمیت آزادی و برابری در آن را گوشزد می کنند. اما آنگاه که یکی از آن ها بردیگری چیره می شود و حکومت را در دست می گیرد، می کوشد تا با ترفندهای گوناگون و بافتن آسمان و ریسمان بیگدیگر، دیگران را از این میدان بدرکند.

بله، هر حکومتی گستره همگانی را جولانگاه یکه تازی ها و افسونگری های خود می خواهد و دیگران را با داغ و درفش در همان میدان، از آن تارومار می کند. رویدادهای ناخوشایندی که در چند دهه گذشته در میدان ها و خیابان های ایران و افغانستان رخ داده است، نمونه ای از این چگونگی ست. بدار آویختن جوانان در گذرهای شلوغ، سنگسار کردن زنان در میدان شهر، به خاک و خون کشیدن گردهم آیی های مردمی، آتش زدن دفترها و خانه های غیرخودی ها، همه برای نشان دادن توانمندی حکومت و بیهودگی کوشش های رهایی خواه است.

در کشورهای دموکراتیک، گستره همگانی بسیار ارزشمند است و شیوه رفتارها و کردارهای مردم در این حوزه، پیرو قانون و هنجارهای ویژه ای ست. آزادی بیان، که شاید پُرنماترین ویژگی کشورهای دموکراتیک باشد، کلید دسترسی به گستره همگانی در این کشورهاست، تا این حوزه، میدانی برای آزمایش ایده ها و اندیشه های همگانی باشد. داوری این آزمایش نیز با مردم است. هرچه آزادی در سرزمینی کهنسالتر و ریشه دارتر باشد، مردم آن سرزمین پاسداران شایسته تری برای گستره همگانی خواهند بود. آبدیدگی در این حوزه سبب می شود که بازار بند بازان و باند بازان و هوچی گران در این میدان، هماره کساد باشد.

بدبختانه نامادگی ما ایرانیان در پاسبانی از گستره همگانی سبب شده است که این حوزه در بسیاری از زمینه ها، هماره در دست نقالان و معرکه گیران حرفه ای باشد. از سیاست و شعر و ادبیات گرفته تا ورزش و شهرسازی و بهداشت و مسکن. چنین است که گفتمان هايی که ذهنیت ما را درگیر خود کرده اند، پیوند آشکاری با زندگی امروز ما ندارند، زیرا نه هیچ یک از کوران این زندگی برآمده اند و نه ما را به جهان کنونی نزدیکتر می کنند.

۹۷. درباره عـشـق

علت عاشق ز علت ها جداست

عشق اسطرلاب اسرار خداست

(مولوی)

زیبایی، هنر و آرمان های میدانخواهِ آمیزشیِ انسان، در تافتهِ شگفت- بافتهِ هستی، در نقطه های فراوانی به یکدیگر برمی خورند. این نقطه های برخورد، پایگاه های شناسایی زیبایی و هنر و عشق است و برای شناخت بیشتر از شور و شعر و شیفتگی و شنگیِ انسان، باید به پژوهش و پالایش این پایگاه ها پرداخت. زیبایی و عشق و هنر، همگی واتاب هايی همگون در مغز انسان دارند و تجربه آن ها مغز را به تراوش هورمونی بنام «دوپمین» وا می دارد. گفته اند که زیبایی، معنای خود است، یعنی که نمی توان تعریفی از آن بدست داد که واکنشی همسنگِ تجربه خودِ زیبایی را در ما پدید آورد. همین سخن را درباره عشق نیز می توان گفت زیرا که عشق، تجربه ای درونی ست که تا کنون تن به تور رازگشای دانش مدرن نداده است. از سویی نیز، عشق، هماره گفتمانی در گستره فلسفه و ادبیات و هنر بوده است. شیوه پروهش و بررسیِ روشمند دانشمدارانه در دانش های مدرن به گونه ای ست که مفاهیمی را که با حس های پنج گانه انسانی نمی توان سنجید، درخور بررسی نمی داند. چنین است که دانش مدرن، هیچ سخنی درباره زندگی، عشق، مرگ، آگاهی، شادی، اندوه و مفاهیمی از این دست، ندارد و دانشمندان پژوهش درباره این پدیده ها را ناممکن می دانند و بدرستی، از کنار هرآنچه در این زمینه بنام «پژوهش علمی» یاد می شود، با پوزخند می گذرند. از اینرو، نه تنها بنیادهای زیست شناسیکِ عشق، ناپالوده و ناشناخته مانده است، بلکه در ادبیات آکادمیک، تعریف پذیرفته شده ای ازعشق نیز نمی توان یافت. پس بناگزیر باید بجای تعریفِ عشق، ویژگی های این تجربه تابناک انسانی را برشمرد.

نخستین ویژگی عشق، انسانی بودن آن است، یعنی که تنها انسان توانایی عاشق شدن دارد. بررسی های بسیاری در روانشناسی نشان داده است که بسیاری از جانوران، بویژه در رده های پسین، مانند؛ ماهیان و ماکیان و پستانداران، توانایی همراهی و همدلی با یکدیگر را که پیش نیازِعشق است، دارند، اما هیچ نشانه ای از عشق جانوری به جانور دیگر تا کنون در هیچ پژوهشی بدست نیامده است. از اینروعشق را می توان پدیداری انسانی پنداشت مانند؛ زبان؛ هنر، شوخ طبعی، آینده نگری و بسیاری از ویژگی های دیگر انسان.

از دیگر ویژگی های عشق، برنما کردن و پُرنما کردن عاشق و معشوق در نگاه یکدیگر است، انگار که عاشق، معشوق خود از پشت ذره بین می نگرد و در همه رفتارها و کردارهای او باریک می شود و در همه کارِ او به ریزبینی می پردازد. این ویژگی با برتر انگاری معشوق از دیگران و از خود گذشتگی عاشق و پرکردن ذهن و زمان خود از معشوق همراه است، آنسان که به گفته شکسپیر؛ » او همه جهان اش می شود». در این چگونگی عاشق بیشتر به زندگی معشوق و شادمانی و آسودگی خاطر وی می پردازد و آن ها را از زندگی خود برتر می دارد.

برخی از رفتار شناسان، عشق را گونه ای بیماری روانی می دانند زیرا که خوشه ای از رفتارهای عاشقان، مانند شیفتگی، فریفتگی، والگی و سرگرمی و دلمشغولی هماره آنان را در بیمارانی که ناهنجاری های رفتاری و کرداری دارند و گاه به کسی یا چیزی پیله می کنند و به بزرگ نمایی بیهوده چیزی می پردازند، نیز می توان دید. از چشم اندازِ این رفتار شناسان، عشق، آفتاب تابناک و دلپذیر و درخشانی ست که بردل و جان انسان می تابد و با مات کردن چراغ خِرَد، همه واهمه ها و نگرانی ها و دغدغه های روزمرهِ او را از میان برمی دارد و انسان را سرگرم و دلگرم و امیدوار و شنگنده می کند و جویباران و رودباران جانش را غلغله زن و سرشار و روان می سازد و جان و جهان اش را پایکوبان، به هلهله و سرور وا می دارد. هم چنین است جهان دیوانگانِ برتافته که کاربرد بی رویه و بیمارگونه انرژی ذهنی شان، خنیاگر شوخ و شنگ و خوشخواه درون آنان را به شادی و پایکوبی بی دلیل وادار می کند.

برتر انگاری دیگری برخود را، آنسان که شیوه عاشقان است، باید یکی از شگفت ترین چیستان های برآیشی دانست، زیرا که بنیاد هستی از این دیدگاه، بر خودکامگی زیندگان استوار است. پس اگر رفتار و یا کرداری سبب شود که ما دیگری را برتر از خود بپنداریم و بیش و پیش از خود بدو بیندیشیم، باید آن رفتار و یا کردار، نقش بسیار ژرف و ارزنده ای در ماندگاری ژن های ما در جهان داشته باشد.

یکی دیگر از ویژگی های عشق، چند ریشه بودن و چندگانگی برآیندهای آن است. این پدیده نه تنها با ژرفساخت زیستی و روانی انسان سروکار دارد، بلکه این ژرفساخت، در گذر از کورانِ هزاره های کهن تاریخی شکل گرفته است و در پرتو نگرش فرهنگی و اجتماعی جامعه معنا می پذیرد. مراد از چند گانگی آن نیز، این است که عشق گونه های چندی دارد که برجسته ترین آن ها؛ عشق مادر و کودک، عشق جنسی، عشق زادگاه و میهن و عشق به گردآوری ست.

۹۸. نيمه تاريک ِروشـنگری

روزگارِ روشنگری، رويه تاريکی نيز دارد که کمتر بدان پرداخته شده است. آن رويه اين است که با پيدايش چشم انداز مدرن، بسياری از کشورهای اروپايی، با آهنگِ کشور گشايی بسوی سرزمين های ديگر سرازير شدند. اين آهنگ را که از سده پانزدهم آغاز شده بود، در سده های پس از آن، دستاوردهای صنعتی مدرن و شناسايی درياها و آبراه های جهان، آسانتر کرد و چنان شد که در نيمه دوم سده نوزدهم، کمتر جايی در جهان بود که از يورش کشورهايی چون؛ آلمان، اسپانيا، ايتاليا، انگليس، بلژيک، پرتغال و فرانسه در امان مانده باشد. اين چگونگی نقش سازنده ای در شکل گيری کشورهای صنعتی اروپا داشته است و يکی از ويژگی های جدا کننده ی آن کشورها از کشورهای صنعتی ديگر است. در بسياری از کشورهای اروپايی، نه تنها چشم انداز فرهنگی که برخی از رفتارها و کردارهای اقتصادی و بازرگانی نيز، همچنان رنگ و بوی استعماری دارد. نمونه ای از اين چگونگی، تبليغات گروه های دست راستی در پروسه همه پُرسی انگليس بود که به مردم، نويده ِ «بازگشت به دوران خوب گذشته»، می دادند که مراد بازگشت به زمانی بود که حکومت انگليس، دو سوم سرزمين های جهان را در چنبر حکمرانی خود داشت و آن را، «امپراتوری بريتانيای کبير» می خواند.

بله، صنعت و رفاه و دموکراسی در بيشتر کشورهای بزرگ اروپايی، بر بستر تاريخ استعماری شکل گرفته است و رونق و آبادی و آزادی و شادی کنونی در اين کشورها، به بهای چپاول و ويرانی و نابودی بسياری از سرزمين های ديگر، در چند صد سال گذشته بوده است. اين گونه است شايد، که گرته برداری از آن ها در سرزمين های پيرامونی، تاکنون کارساز نبوده است.


۹۹. امتناع تفکر در فرهنگ دینی

در یکی از روزنامه های ایران یادی شده بود از کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دینی» نوشته آقای آرامش دوستدار. من بخش هايی از اين کتاب را در دوره جدید مجله الفبا که به همت زنده یاد غلامحسین ساعدی دراروپا در می آمد، خوانده بودم و با آنکه موضوع نوشته را زمانمند و بهنگام یافته بودم، اما آرامش دوستدار را – که آنزمان با نام مستعار بابک بامدادان می نوشت – نویسنده ای تندخو و تلخ جان، با دلی آزرده از حکومت اسلامی یافته بودم. اکنون پس از گذشت سی و چند سال همچنان بر این باورم که دوستدار اگر اندیشه تازه و ارزنده ای نیز می داشت، آن اندیشه، در گرد و خاک ِ خوی پرخاشگر و زبان زمخت و پُر گِره او گم می شد. به گمان من، هسته مرکزی اندیشه دوستدار، هسته ای بی مغز است و شاید تنها چیزی که نام او را در ردیف روشنفکران روزگار ما نشانده است، همزمانی اش با حکومت اسلامی ایران است. نفرتی که اين حکومت از اسلام در دل مردم پديد آورده است، سبب می شود که هر سخنِ نکوهش آميزی درباره آن دين، بسياری از ما را خوش آيد.

نام این کتاب، نکته بنیادی آن نیز هست. اين که دين خويی راه انديشيدن را برما بسته است، نکته ای ست که وجود آرامش دوستدار، بعنوان متفکر و فیلسوف ایرانی، گواهی برنادرستی آن بايد باشد. آخر اگر دوستدار خودش را «متفکر» و «فیلسوف» میداند – که میداند- ، پس چگونه این فرهنگِ اندیشه ستیزِ اسلامی که توان فکر کردن را از ما می گیرد، توانسته است اندیشمندی چنو را بپرورد، پس لابد می توان به آینده امیدوار بود که اندیشمندان دیگری نیز از دل آن فرهنگ، پرورده شوند!

پدیده های فرهنگی در پاسخ به نیازهای ريستی و اجتماعی شکل می گیرند و هریک درمانی برای دردی در زمان ویژه ای ست. این پدیده ها، زمانمند و مکان مدارند و با از دست دادن نقش زیستیاریشان نابود می شوند. نمونه این چگونگی، سوراخ کردن کاسه سر بیماران روانی در اروپا در گذشته، برای بیرون آوردن جنِ درون آن هاست. این کار در زمان خود تنها درمان آنچه «دیوانگی» پنداشته می شد، بود. سودمندی آن نیز در این بود که شکنجه ناشی از سوراخ کردن استخوانِ کاسهِ سر بيمار با مته، چنان انگ آتشینی بر جان او می زد که مغزش تا سال ها افسرده و خموده و نیم مرده می ماند و از رفتارهای روزمره ای که ناشایسته پنداشته می شد، باز می ماند. پیدایش داروهای مدرن در سده بیستم، سبب از میان رفتن آن شيوه درمانگری شد.

نمونه ایرانی اين چگونگی نيز، برچیده شدن وابستگی بیابان زیان به قنات و زنجیره رفتاری و کرداری فرهنگی بود که وابستگی به قنات شکل داده بود. در روزگارانی که سربالا نمی توانست برود، بیابان زیان ناگزیز از ساختن روستاها و آبادی های خود در فرودست ترین گودال های کوهپایه ای بودند و فرهنگ نگهداری آب و پیش گیری از هرزاندن آن، ادبیات بسیار غنیِ شفاهی آنان را شکل می داد. امروزه پیدایش سد و پُمپ آب و لوله کشی مدرن، همه آن فرهنگ چندلایه را به دست فراموشی سپرده است.

پس هنگامی که زمان پدیده ای فرهنگی سپری می شود، یا آن پدیده خودبخود نابود می شود و یا اگر نشد، پیروان آن فرهنگ را نابود می کند و با رفتن آن ها خود نيز از ميان می رود. با این حساب، پرسش این است. چرا اسلام در کشور ما، علیرغم نابهنگام بودنش، همچنان پایدار بوده است؟

پاسخ: زیرا برخی از ما که از چشم انداز دیگری بدان می نگریم و آن را «نابهنگام» می یابیم، در پی یافتن ریشه های پاسخی که این آئین به برخی از پرسش های بهنگامِ بخشی از مردم ایران می دهد، نیستیم.

از گرد و خاکِ خوی پرخاشگر دوستدار گفتم و باید نمونه ای از این چگونگی بدهم. کار دشواری نیست. در بخش اسلام چیست؟ نویسنده به تفسیر رویارویی سعد ابن ابی وقاص و رستم فرخزاد به روایت فردوسی پرداخته است و آورده است که:

«…..فردوسی اسلام را در نهادش به ما می شناساند و تشکل فرهنگ ما را در چنین نهادی نمودار می سازد. نهاد اسلامی یعنی گودال توجید، نبوت، قران و وعد و وعید که ما را در خود سرنگون ساخته است. در چنین سقوطی که از منظر فردوسی در همان نخستین برخورد ایران و اسلام آغاز می گردد، شیرازه فرهنگی، اجتماعی، فردی و شخصی «ما ایرانیان» از هم می پاشد و ما در این پرتگاه همچنان فرو می افتیم. همچنان فروتر افتادن یعنی در سقوطی مستمر که تا کنون چهارده قرن برآن می گذرد زیستن و بالیدن. هر چه در این دوره رویداده در این سقوط روی داده است. هر رفتاری که در ما پدید آمده و نضج گرفته از سقوط در چنین نهادی حاصل گشته است. کلیت این رویدادها در نهاد و چیستی اش اسلامی ست و در بسترش دینیت مطلقه ایرانی. همین است که ما نه فقط هرگز نتوانسته ایم فروتر نلغزیم…..»

اگر این سناریوی فردوسی را به گونه ای که آقای دوستدار بازپردازی و کارگردانی کرده است بپذیریم، بازاین پرسش پیش می آید که چه روابط اجتماعی و فرهنگی ای در بالای این گودال وجود داشته است که ما را این چنین یکباره به درون آن لغزانده است. آنان که «یورش تازیان» را «وحشیانه ترین تازندگی بر درخشان ترین تمدن جهان»، میدانند، هر گز به ما نگفته اند که چگونه و چرا این تمدن درخشان و نیرومند، در برابر یورش مشتی برهنه ی بادیه نشین، تاب ماندگاری نياورد و پس از چندی درهم فروریخت؟

تاریخ همان است که هست، نه آن که ما می خواهیم باشد. تاریخ بلندا و پست ندارد، این ماییم که دامنش را چین می دهیم و با این کار چنان می کنیم که دیگران – امروز و فردا – بجای داوری درباره تاریخ به داوری درباره ما بنشینند.

۱۰۰. نکته

جامعه شناسی درباره کشور امريکا گفته است که اين امپراتوری بزرگ را نمی توان با جنگ و تروريسم از پا در آورد, اما آنچه آن را روزی نابود خواهد کرد، گستره خواست ها و توقعات بی پايان نمای مردم آن کشور است. شهروندان امريکانی، حوشبختی را حق خود می دانند و آن را در مصرف بيشتر و بهتر می جويند. اين چگونگی سبب شده است که امريکايی ها بزرگترين مصرف کننده انرژی در جهان باشند و با آنکه اين کشور نزديک به چهار و نيم درصدِ جمعيت جهان را دارد, ساليانه مصرف کننده ِ بسی بِيش از۳۰ درصد از فرآورده های مصرفی جهان باشد. البته اگر فرآورده های مورد نياز انسان را پايانی نمی بود، سخن اين جامعه شناس نيز بيهوده می نمود، اما حقيقت اين است که اقتصاد امريکا توانايی برآوردن نيازهای مليون ها آزمندِ آرزومندی را که در پی خوشبختی از راه ريخت و پاش بيشترند، ندارد.

هدف من در اينجا نوشتن درباره جامعه امريکا و اقتصاد آن نيست. اين کار را به اهل اش وامی گذارم. اما آنچه را درپيوند با اين نکته می خواهم بنويسم اين است که گرفتارىِ افزون خواهى و توقع آفرينىٍ بى جا، تنها ويژه امريكا نيست. اين چگونگى در كشورهاى ديگر به گونه ديگرى وجود دارد. در امريكا گرفتارى اساسى دولت آن است كه شهروندان به افزايش ساليانه سطح زندگى خو کرده اند و افزايش كارمزد ساليانه را – بى توجه به كاركرد اقتصاد كشورـ بخشى از حقوق طبيعى خود مى پندارند. كارمندان و كارگران آمريكايى انتظار دارند كه شرايط كارى هر روز از روز پيش بهتر بشود. از اينرو اين گرفتارى در آن كشور ريشه در سنت هاى اجتماعى دارد.

در كشورهايى كه » جهان سوم» خوانده مى شوند، افزايش توقعات مردم، ريشه در مشكل جمعيت، شهر نشينى، گسست شيرازه روابط سنتى و اخلاقى و پيدايش رسانه های آنی و هماره در ديدرس مانند تلويزيون و اينترنت دارد. براى نمونه، در كشورى مانند ايران، از سويى هر ساله به لشكر بزرگ تحطيل كردگانى كه در آرزوى زندگى بهتر به دانشگاه رفته اند، افزوده مى شود و از سوى ديگر سازمان ادارى كشور، توانايى جذب شمار محدوى از اين لشکر را دارد. از سويى هر ساله هزارن دختر جوان از دانشگاه ها با آرزوى زندگى بهتر فارغ التحصيل مى شوند و از سوى ديگر هنوز هزار و يك سنت سنگ انداز، روياروی ورود آنان به بخش هاى گوناگون بازارِ كار است.

البته بايد گفت كه توقعات و آرمان هاى نسل جوان براى زندگى بهتر، بى جا نيست، اما عدم امكانات كافى براى ميدان دادن به نيروهاى موجود در جامعه، هماره سبب سرخوردگى بخش بزرگى از نيروى كاراى جامعه مى شود كه مى تواند بازتاب هاى بسيار زيانبار و پيش بينى ناپذيری داشته باشد. آينده هماره نشان از گذشته دارد و نسخه چگونگى فرداى جامعه را برنامه هاى دولت آن جامعه همين امروز مى نويسد.

گویا

اطلاعات

این ویودی در ژوئیه 4, 2016 بدست در Uncategorized، اندیشه، سیاست فرستاده شده و با برچسب خورده.

بایگانی

ژوئیه 2016
د س چ پ ج ش ی
« ژوئن   اوت »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

تماس با ما

یادآوری

نشر مطالب تولیدی روشنفکر، با ذکر منبع و نام نویسنده بلامانع است.

اعلان

مجله روشنفکر از تاریخ ۲۰۱۷/ ۰۱/ ۱۵ در قالب «دوهفته نامه» منتشر گشته و ماهی دوبار به روز می‌شود.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: